تعطیلات عید را چگونه گذراندید ؟
موضوع انشا : تعطیلات عید را چگونه گذراندید ؟
قلم را در دست می گیرم و مرغ خانگی اندیشه ام را به پرواز در می آورم و می نگارم ...
تعطیلات عید من از روز «چهار شنبه سوری» آغاز شد . یعنی از همان موقع که زنگ آخر خورد و من کاپشن سبز رنگم با تودوزی پشم گوسفندی اش را پوشیدم و همانطور که می دویدم و به « قاسمی » کچل گچ پرتاب می کردم ، آقای ناظم با آن پاهای بلند و سفتش ضربه ای به نشیمنگاهم زد و من از مدرسه به بیرون پرتاب شدم .
ما خانواده ی محترمی هستیم و من هر سال همراه با خانواده ام به « چهارشنبه سوری » می روم . آن شب ما هم مثل بقیه مشغول عملیات دیرینه و فرهنگی بودیم تا با لرزاندن روح نیاکانمان در گور به آنها یاد آوری کنیم که به یادشان هستیم . که ناگهان چیزی که همکلاسی هایم به آن « جو » می گویند من را گرفت و شروع کردم به انداختن مواد محترقه به زیر پای پلیس . پلیس چند بار مثل ذرت در حال تبدیل به« ... فیل » بالا پایین پرید و با جمله ی « نکن بچه » تذکر داد ولی گویا «جو»ی که مرا گرفته بود مارک دار بود و به این زودی ها از بین برو نبود . تا پلیس نامرد که جنبه ی شوخی نداشت به طرفم آمد و مرا مورد بازرسی قرار داد . هر چه tnt ، هفت ترقه ، زنبوری ، راکت ، آبشار داشتم از من گرفت و نامرد حتی جوراب هایم را هم گشت ، خیلی دوست داشتم که در این یک مورد ضایع شود ولی حیف که مادرم « سوتی ها » را در جوراب هایم جاسازی کرده بود . همان موقع عمو «سگ سبیلم » را دیدم که با آن کاپشن چرم جگری و کلاه مشکی بافتنی اش به طرفمان می دود . او مرد شریف و خانواده دوستی می باشد و به همین خاطر پلیس را با ضربات محکمی از پای در آورد و همگی با هم در حالی که از خوشحالی دست و سوت بلبلی می زدیم فرار کردیم . انگار آن شب همه ی جوها مارک دار بودند چون عمویم در راه خانه هر پلیسی را می دید بی رودربایستی می کشت و ما می خندیدیم تا رسیدیم دم خانه و پلیس ها ریختند و عمو را بردند .
ما داخل خانه شدیم ، من در این فکر بودم که هنوز نصف مواد محترقه ام مانده که ناگهان چشمم به پدرم افتاد که از راه نرسیده دارد سیگار می کشد . سیگار پدرم با بقیه کمی فرق دارد ؛ کمی بزرگتر است و طرز استفاده ی آن به صورت نشستنی می باشد و منقل هم دارد . من همه ی مواد محترقه ام را روی منقل پدرم ریختم و در انباری را بستم .
از آن روز تا حالا او را ندیده ام . مادرم می گوید او به میهمانی خدا رفته . ( این تنها جمله ای است که مادرم از خانم دکتر فردوسی یاد گرفته و مدام برای پدران مختلفم به کار می برد ) . و من نمی دانم چرا هر وقت می گویم کاش بیایند و تو را هم با خود به مهمانی ببرند دنبالم می کند و با دمپایی اش در سرم می کوبد .
یکی از کارهای دیگری که من در ایام نوروز انجام دادم این بود که مدام غر زدم که play station می خواهم . مادر لباس های عید دیدنی را به من پوشاند و خودش چادر مشکی و دمپایی های نوی نارنجی رنگش را که عکس « پسر شجاع » رویش بسیار خود نمایی می کرد به پا کرد و راهی خانه ی مجید شدیم . مادرم عادت دارد هنگام راه رفتن به من لگد بزند . من تا خانه ی مجید اینها 2 لگد خوردم . ( از اینجا می توانید بفهمید که خانه ی آن ها نزدیک ما و همسایه مان هستند.)
در خانه ی آن ها مادرم به بهانه ی گریه برای جلب ترحم و فرستادن مادر مجید ( با توصل به زور ) به دنبال میوه و شیرینی و یا نشان دادن کلاغی روی درخت . آرام آرام سیم رابط ، دسته ها ، آداپتور و ... را زیر چادرش قایم کرد و از خانه شان بیرون آمدیم و باز با آن دمپایی نارنجی رنگش به من نواخت تا به خانه رسیدیم . من فورا play station را وصل کردم و ناگهان متوجه شدم که 3راهی نداریم و داد زدم :« ننه ، 3راهی » که مادرم لبخندی زد و تنها دندانش که آن هم طلایی بود معلوم شد و بعد با حالت slow motion و پیروزمندانه ای ، همراه با مقادیری آب دهان و تفاله ی پرتقال هایی که خانه ی مجید این ها خورده بود ، سه راهی را از دهانش به بیرون پرتاب کرد . من به عنوان تشکر او را پای دستگاه نشاندم و با هم rembo را دو نفره بازی کردیم . مادر کم کم عاشق rembo شد و پای بابای جدیدی که سیگار را به رگ هایش تزریق می کرد به خانه باز شد .
ما در عید کارهای دیگری هم کردیم . مثلا هر روز صبح با « آقای خیابانی » که لپ همه را می کشد به مسافرت های بی مزه رفتیم و شب ها برنامه ی کاملا غیر تکراری و پر هیجان « مردان آهنین » را دیدیم .
روز سیزده به در ، در حالی که همه آماده ی رفتن و به در کردن سیزده بودیم ناگهان پدر جدیدم سبزه مان را در ظرف سرکه انگبین فرو برد و در دهان گذاشت و خورد . و مادرم از بامزگی بابای جدیدم آنقدر خندید و خنده اش آنقدر طول کشید که دو مرد نامحرم با روپوش سفید آمدند ، زیر بغل مادرم را گرفتند و بردند. در حالی که او را به زور از خانه بیرون می بردند ؛ من از پشت سر تمام لگد هایی را که در این سال ها به نشیمنگاهم زده شده بود ، تلافی می کردم و می خندیدم .