از اول ، حتی قبل از آنکه اولین نخ سیگار را بکشم بوی سیگار می دادم . ولی ترنج این را باور نمی کند . صورتش را پس می کشد و می گوید بوی سیگار می دهی . من هم اصراری نمی کنم .
اینکه تازگی ها این بهانه را می آورد تقصیر من یا سیگارم نیست . چیزی درونش افتاده که درست نمی دانم چیست . من ترنجی را که بگوید بوی سیگار می دهی نمی شناسم .
سعی می کنم بیشتر فاصله بگیرم . رابطه مان می شود در حد احوالپرسی و بعد من زنگ می زنم که در همین حد هم نباشد و می گوید با کسی آشنا شده . خوشحال می شوم که سرش گرم است .
اینجا اغلب باران می بارد . هوا شرجی است و دم دارد . من متصاعد نمی شوم . سگ ها با دیدنم نه پارس می کنند و نه دم تکان می دهند . گربه ها از من نمی ترسند و بی تفارت با فاصله ی کمی از من عبور می کنند . بارها دیده ام که کودکان ابتدا مدتی در چشمانم خیره می شوند و بعد به جای دیگری نگاه می کنند . نه خنده ای ، نه گریه ای ، نه اخمی ... هر روز اینها را که می بینیم مطمئن می شوم که من متصاعد نمی شوم .
یاد ترنج می افتم . مردش هر که هست حتما بو می دهد . ولی ترنج حداقل تا ۳ هفته ی اول چیزی نمی فهمد .
من در بانک کار می کنم . ساعت کاری ام از ۷ صبح تا ۵/۲ بعداز ظهر است .میز کارم نزدیک ترین میز به آبدارخانه است و فکر می کنم این بزرگترین شانس زندگی ام تا به امروز باشد .
به طرز احمقانه ای با دختری آشنا شده ام . نامش رهاست . یک آدم جدید است . آدم جدید قصه دارد . راز دارد . وقتی sms می زنیم سرخوشی ام شبیه وقتی است که داستان کوتاه می خوانم .
ساعت ۵/۸ که برای صبحانه به آبدارخانه می روم . اغلب وقتی دومین لقمه ی نام و پنیر را در دهانم می گذارم برای رها sms می زنم . حدود ۱۲ هم sms دیگری می زنم . ۵/۲ به خانه می روم . ناهار می خورم . قبلا هنگام خواب بعداز ظهر هم برای رها sms می دادم که مدتی است این وعده را حذف کرده ام . رها می رود تا شب ، هنگام خواب .
تقریبا هفته ای یک بار با هم تلفنی حرف می زنیم . مدام می خندد و چیزهایی می بافد .
مثلا روزی گفت تو ۳ حالت داری . یا سر کاری ، یا استراحت می کنی ، یا سیگار می کشی . گفتم تو چی ؟ گفت آدم خودش را که نمی داند ولی یکی از دوستانش هم ۳ حالت دارد یا با پسری دوست است ، یا حوصله اش سر رفته ، یا چیز جدیدی خریده است و دوست دیگری دارد که یا سرش درد می کند یا نمی کند .
آدم به کسی احتیاج دارد که مزخرف بگوید . همین که یک لحظه به مزخرفاتش فکر کنی و عقیده و فکر و عقل و شخصیت و باورت در همین یک لحظه درگیر شود خوب است . به نظرم ما به درگیری و شک احتیاج داریم .
عکس رها را دیده ام . به عکس خیره می شوم . سرش را کمی کج کرده و احتمالا دارد به این فکر می کند که موهایش را از صورتش کنار بزند ولی می ترسد تا دستش را سمت صورتش ببرد عکاس دکمه را فشار دهد . این است که با لبخندی ، صبورانه موی روی صورتش را تحمل می کند .
حس می کنم از آن دسته آدم هایی است که عکسشان شبیه خودشان نیست .
از بس به رها گفته ام درس بخوان خودم تصمیم گرفته ام که برای ارشد بخوانم .می گوید خدا را چه دیدی ؟ شاید یک دانشگاه قبول شدیم و تو یک دل نه صد دل عاشق من شدی و آمدی خواستگاری من و بعد سر مهریه دعوامان شد و عروسی به هم خورد . گفته بودم که مزخرف زیاد می گوید !
امروز وضع خط ها خراب است . sms ها نمی رسد . کلافه ام . شب هنگام خواب کمبود رها را در کنارم به شدت احساس می کنم . به خودم می گویم : " عادت کرده ای . "
باید رهایش کرد . اگر بماند یا دوست داشتنی می شود که مکافات دارد . یا کم کم از نظر می افتد که آنوقت هم کندنش مکافات است .
با این حال باز هم ادامه می دهم . با صدایش سیگار می چسبد . شیرینی ملایمی دارد . مثل وقتی به قهوه شیر اضافه کنی نه شکر !
ترنج e-mail زده . می گوید تنهاست و دلش گرفته . احتمالا منظورش این است که حاضر است بوی سیگارم را تحمل کند .
ترنج به رها اضافه می شود . برای رها کمتر sms می زنم . ترنج مدام زنگ می زند . کلافه می شوم . از بانک که بر می گردم به رها می گویم که دیگر کافیست . می گوید که او هم مدتی است که می خواهد همین را بگوید و فکر می کند که کافی است . دروغ می گوید . او به این چیز ها اصلا فکر نمی کند . دختر مغرور و با هوشی است . شماره اش را از گوشی پاک می کنم تا مطمئن باشم که دیگر نیست .
ترنج زنگ می زند و می گوید فرق کرده ای . بهانه هایش عصبی ام می کند . می گویم وقت او را ندارم . با دختری آشنا شده ام که نامش رهاست . ترنج هم دیگر زنگ نمی زند .
از سید سیگار و روزنامه می خرم . نام کتابی را که رها اصرار داشت بخوانم به خاطر نمی آورم . روی نیمکت کنار پیاده رو می نشینم . سگ سیاهی آن طرف خیابان جلوی در خانه ای نشسته . کمی نگاهم می کند و بعد سرش را روی دستانش می گذارد تا بخوابد .
سیگارم تلخ است . هوس رها می کنم . شاید الان موهایش را از پیشانی اش کنار زده . یکی از پاهایش را تکان می دهد و بستنی می خورد . صدایش در گوشم می پیچد . سینه ام طوری می شود . دلم می خواهد رها را به قلبم فشار دهم .
سگ سرش را از دستش بر می دارد . می ایستد . پارس می کند و به طرفم می دود . قلاده اش که به میله های آهنی در خانه ای قفل شده ، او را به عقب می کشد .