تبليغاتX
زنده ام که روایت کنم

زنده ام که روایت کنم

5 دقیقه قبل از آنکه ساعتش زنگ بزند از خواب بیدار شد . صورتش را از مسیر تابش آفتاب به کنار برد و چشمانش را بست . خوابش پریده بود . کلید ساعت را زد و کنار پنجره رفت ، دو مرد را دید که روی دیوار جدیدی نشسته اند و آجر روی آجر می گذارند . پنجره را با همان شتابی که باز کرده بود بست .

هر روز صبح کاری اش را با خواندن دیوار نوشت روبه روی در خانه آغاز می کرد و این کار چیزی ورای عادت شده بود . چسبیده بود به زندگی اش ، مثل جای بعضی زخم ها که باید بماند ...

" لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد ."

در خانه را باز می کرد ، خارج می شد و همانطور که بی اختیار به نوشته زل زده بود سامسونت اش را به دست راست می داد و با دست دیگر در را پشت سرش می بست . نفسش را حبس می کرد تا از کنار مخزن زباله ای که کنار خانه تعبیه شده بود می گذشت و با این حال حس می کرد تکه ای از بو را جدا کرده و با خود به اداره می برد .

تا جایی که می توانست از کوچه پس کوچه ها می گذشت و از ابتدا وارد خیابان نمی شد . اولین پیچ کوچه را که پیچید به دنبال نگاه دختری ، متوجه رد قرمز رنگی بر یقه ی پیرهن سفید با راه های آبی رنگش شد . کمی مکث کرد ، رد قرمزی که ناشیانه بر یقه اش افتاده بود شبیه رنگ رژلب دختر بود . به راهش ادامه داد . کم کم مسیرش را از کوچه ها به سمت خیابان تغییر داد . از نگاه ها خوشش آمد . اغلب اول به یقه اش نگاه می کردند و بعد به چهره اش خیره می شدند . سعی کرد نگاه ها را بخواند .

خوب بود اگر فکر می کردند که کسی که این رنگ را به لب هایش مالیده بوده موهای صاف و بلوندی هم داشته باشد . شاید گریه کرده ، بغلش کرده بود و لب هایش بی اختیار به گوشه ی یقه اش کشیده شده ...یا شاید موهایی تاب دار مشکی به رنگ ... به رنگ اسپریی که با آن روی دیوار نوشته بودند "لعنت بر پدر و مادر کسی که ... "

...از اداره بازگشت . داخل خانه شد . پیرهنش را درآورد و مثل همیشه پرت کرد روی کاناپه ، آستین لباس افتاد روی تکه پیتزای باقی مانده از شب پیش و رد قرمز رنگی بر آستین نشست . ایستاد و کمی پیراهن را نگاه کرد .

انگشتش را روی سس ها کشید و روی میز چوبی نوشت " لعنت بر ... " . کف دستش را روی میز کشید و نوشته را به هم ریخت . سس و گرد و خاک روی میز با هم مخلوط شد . جعبه ی پیتزا را داخل سطل کوچک کنار میز فرو کرد . به اتاق رفت . پنجره را گشود . جز ردیف های منظم آجر چیزی ندید ...

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  جمعه 5 مهر1387ساعت 16:36  توسط پریا دربانی  | 

دارم پشت اعلامیه ی فوت مادربزرگ می نویسم و هرچه پیش تر می روم به تاریخ و ساعت مراسم نزدیک تر می شوم . روز خاکسپاری اش گوشه ای ایستادم تا دست هیچ کس به شانه هایم نرسد و کسی نبیند که می بینم و من دیدم که مادربزرگ با موهای تازه رنگ کرده اش آن پایین خوابید . نه لبخندش بر لب بود و نه انگشتری بر دست و نه بند عینک طلایش بر گردن . طبق عادتش ، بر اساس آداب رفتارش ، با خنده سرش را خم نکرد که تعارف کند اول شما بفرمایید ... تشت گل را داخل مقبره آوردند و بعد تاج های گل ... مراسم پرجمعیت و با شکوه بود و باید زودتر خود را به خانه ی پدربزرگ می رساندیم که جمعیت قصد تسلی داشت . به خانه رسیدیم . پدربزرگ را بوسیدم و درحالی که روسری را از سرم می کشیدم به اتاق رفتم تا مادربزرگ را هم ببوسم که ناگهان دیدم نیست ... تازه فهمیدم که وقتی نیست ...

در گیر و دار مراسم و خانه ی پدربزرگ و پذیرایی از مهمانانی که از راه های دور خود را با تاخیر می رساندند تا عرض تاسف کنند بودیم که زمان تحویل پروژه ی درس سه واحدی انتقال داده از دستم رفت و افتادم ...

کاراموزی ام را در شرکت معتبری گرفته بودم و حتی صحبت از حقوق خوبی هم شده بود . اواسط شهریور بود که فرصت شد تا به کارهای خودم هم برسم . شرکت در کیلومتر 19 جاده مخصوص کرج بود و در محل کارم تا شعاع 3 کیلومتری جنس مونثی یافت نمی شد . روزی بعد از پاسخ به سوالات همکارانم که فیلسوفانه دست ها را زیر چانه زده بودند و می پرسیدند تو که سیگار نمی کشی پس چه کار می کنی ؟ محل کارم را ترک کردم و تا کنون از من اطلاعی در دست نیست !

عموی کوچکترم هنوز نمی داند مادرش فوت کرده . از اوایل تابستان در آی سی یوست . سه سکته ی مغزی هوشیاری کامل و توان بلع و تنفس را از او ربوده . به بیمارستان می روم . قدم کوتاه است ، روی چهارپایه ای می روم تا بتوانم عمو را از پشت شیشه ها ببینم . به گوشه ای خیره مانده . گریه می کنم . ناگهان مردمک چشمانش به سمتم می چرخد . دستش را بالا می آورد . ماسک اکسیژن را از دهانش می کشد . با انگشت لرزانش به لب هایش اشاره می کند . تشنه است . گریه می کنم ...

با اصرار و دلسوزی های فامیل سه روز آخر تابستان را به کلاردشت می رویم . هوا عالیست . پدر می گوید که دیگر خسته نیست . در راه بازگشت کنار دریا میرویم . دزد به ماشین می زند . حدود دو میلیون خسارت وارد می شود به همراه موبایلم ، ساعت مچیم ، گواهی نامه ، کارت دانشجویی ، گوشه ای از نوشته هایم ، آئورای کارلوس فوئنتس ، ماه نیمروز شهریار مندنی پور ، آلبوم تمبر کودکی هایم ... این است که نیستم ...

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  جمعه 5 مهر1387ساعت 11:1  توسط پریا دربانی  | 

از اول ، حتی قبل از آنکه اولین نخ سیگار را بکشم بوی سیگار می دادم . ولی ترنج این را باور نمی کند . صورتش را پس می کشد و می گوید بوی سیگار می دهی . من هم اصراری نمی کنم .

اینکه تازگی ها این بهانه را می آورد تقصیر من یا سیگارم نیست . چیزی درونش افتاده که درست نمی دانم چیست . من ترنجی را که بگوید بوی سیگار می دهی نمی شناسم .

سعی می کنم بیشتر فاصله بگیرم . رابطه مان می شود در حد احوالپرسی و بعد من زنگ می زنم که در همین حد هم نباشد و می گوید با کسی آشنا شده . خوشحال می شوم که سرش گرم است .

اینجا اغلب باران می بارد . هوا شرجی است و دم دارد . من متصاعد نمی شوم . سگ ها با دیدنم نه پارس می کنند و نه دم تکان می دهند . گربه ها از من نمی ترسند و بی تفارت با فاصله ی کمی از من عبور می کنند . بارها دیده ام که کودکان ابتدا مدتی در چشمانم خیره می شوند و بعد به جای دیگری نگاه می کنند . نه خنده ای ، نه گریه ای ، نه اخمی ... هر روز اینها را که می بینیم مطمئن می شوم که من متصاعد نمی شوم .

یاد ترنج می افتم . مردش هر که هست حتما بو می دهد . ولی ترنج حداقل تا ۳ هفته ی اول چیزی نمی فهمد .

من در بانک کار می کنم .  ساعت کاری ام از ۷ صبح تا ۵/۲ بعداز ظهر است .میز کارم نزدیک ترین میز به آبدارخانه است و فکر می کنم این بزرگترین شانس زندگی ام تا به امروز باشد .

به طرز احمقانه ای با دختری آشنا شده ام . نامش رهاست . یک آدم جدید است . آدم جدید قصه دارد . راز دارد . وقتی sms می زنیم سرخوشی ام شبیه وقتی است که داستان کوتاه می خوانم .

ساعت ۵/۸ که برای صبحانه به آبدارخانه می روم . اغلب وقتی دومین لقمه ی نام و پنیر را در دهانم می گذارم برای رها sms می زنم . حدود ۱۲ هم sms دیگری می زنم . ۵/۲ به خانه می روم . ناهار می خورم . قبلا هنگام خواب بعداز ظهر هم برای رها sms می دادم که مدتی است این وعده را حذف کرده ام . رها می رود تا شب ، هنگام خواب .

تقریبا هفته ای یک بار با هم تلفنی حرف می زنیم . مدام می خندد و چیزهایی می بافد .

مثلا روزی گفت تو ۳ حالت داری . یا سر کاری ، یا استراحت می کنی ، یا سیگار می کشی . گفتم تو چی ؟ گفت آدم خودش را که نمی داند ولی یکی از دوستانش هم ۳ حالت دارد یا با پسری دوست است ، یا حوصله اش سر رفته ، یا چیز جدیدی خریده است و دوست دیگری دارد که یا سرش درد می کند یا نمی کند .

آدم به کسی احتیاج دارد که مزخرف بگوید . همین که یک لحظه به مزخرفاتش فکر کنی و عقیده و فکر و عقل و شخصیت و باورت در همین یک لحظه درگیر شود خوب است . به نظرم ما به درگیری و شک احتیاج داریم .

عکس رها را دیده ام . به عکس خیره می شوم . سرش را کمی کج کرده و احتمالا دارد به این فکر می کند که موهایش را از صورتش کنار بزند ولی می ترسد تا دستش را سمت صورتش ببرد عکاس دکمه را فشار دهد . این است که با لبخندی ، صبورانه موی روی صورتش را تحمل می کند .

حس می کنم از آن دسته آدم هایی است که عکسشان شبیه خودشان نیست .

از بس به رها گفته ام درس بخوان خودم تصمیم گرفته ام که برای ارشد بخوانم .می گوید خدا را چه دیدی ؟ شاید یک دانشگاه قبول شدیم و تو یک دل نه صد دل عاشق من شدی و آمدی خواستگاری من و بعد سر مهریه دعوامان شد و عروسی به هم خورد . گفته بودم که مزخرف زیاد می گوید !

امروز وضع خط ها خراب است . sms ها نمی رسد . کلافه ام . شب هنگام خواب کمبود رها را در کنارم به شدت احساس می کنم . به خودم می گویم : " عادت کرده ای . "

باید رهایش کرد . اگر بماند یا دوست داشتنی می شود که مکافات دارد . یا کم کم از نظر می افتد که آنوقت هم کندنش مکافات است .

با این حال باز هم ادامه می دهم . با صدایش سیگار می چسبد . شیرینی ملایمی دارد . مثل وقتی به قهوه شیر اضافه کنی نه شکر !

ترنج e-mail زده . می گوید تنهاست و دلش گرفته . احتمالا منظورش این است که حاضر است بوی سیگارم را تحمل کند .

ترنج به رها اضافه می شود . برای رها کمتر sms می زنم . ترنج مدام زنگ می زند . کلافه می شوم . از بانک که بر می گردم به رها می گویم که دیگر کافیست . می گوید که او هم مدتی است که می خواهد همین را بگوید و فکر می کند که کافی است . دروغ می گوید . او به این چیز ها اصلا فکر نمی کند . دختر مغرور و با هوشی است . شماره اش را از گوشی پاک می کنم تا مطمئن باشم که دیگر نیست .

ترنج زنگ می زند و می گوید فرق کرده ای . بهانه هایش عصبی ام می کند . می گویم وقت او را ندارم . با دختری آشنا شده ام که نامش رهاست . ترنج هم دیگر زنگ نمی زند .

از سید سیگار و روزنامه می خرم . نام کتابی را که رها اصرار داشت بخوانم به خاطر نمی آورم . روی نیمکت کنار پیاده رو می نشینم . سگ سیاهی آن طرف خیابان جلوی در خانه ای نشسته . کمی نگاهم می کند و بعد سرش را روی دستانش می گذارد تا بخوابد .

سیگارم تلخ است . هوس رها می کنم . شاید الان موهایش را از پیشانی اش کنار زده . یکی از پاهایش را تکان می دهد و بستنی می خورد . صدایش در گوشم می پیچد . سینه ام طوری می شود . دلم می خواهد رها را به قلبم فشار دهم .

سگ سرش را از دستش بر می دارد . می ایستد . پارس می کند و به طرفم می دود . قلاده اش که به میله های آهنی در خانه ای قفل شده ، او را به عقب می کشد .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 15:23  توسط پریا دربانی  | 

خوش بختی فاصله ی یک بد بختی تا بدبختی دیگر است."

آن روزها مزه ی آهن می داد . مزه ی رنگ پریدگی . آب دهانم که جاری شد روی نرده های آبی رنگ ، مادر که توی شکاف باریک در نشسته بود چادرش را روی صورتش کشید و من دیدم که لب هایش اول به هم فشرده شد و بعد لرزید .

اولین بار وقتی قاشق پلاستیکی سفید را توی قابلمه ی کوچک پلاستیکی گرداندم و به مریم همسایه گفتم که از مادر یادگرفته ام بی صدا گریه کنم ... ناگهان فهمیدم مادر گریه می کند ... بی صدا ...

مادر ایستاد و از کسی که حتما لباس سفید بلندی پوشیده بود خداحافظی کرد و بعد از همان شکاف باریک در نشت کرد توی سالن و دستانم را از بین نرده ها بیرون کشید . در آغوشم گرفت و من آخر نفهمیدم که او به جلو می رود و من پشت سرم را می بینم یا او عقب عقب می رود و جلو از من دور می شود ... ولی بازتاب اشک مادر در چشمان کسانی که از کنارمان می گذشتند چشمانم را سوزاند . گونه ام را به شانه اش تکیه دادم و آن موقع یاد گرفتم که بی صدا ... با صدا ... گریه نکنم ...

من نباید می دانستم و حالا که خودم دانسته بودم نباید می گفتم که می دانم و همه ی این نباید ها را هم خودم آموخته بودم مثل همان بی صدا گریه نکردن ها را ...

تا کمتر از یک سال باز هم باد می زد و رخت ها را می ریخت میان خاک و برگ و مادر در همان کمتر از یک سال هم مدام چنگ می زد و من حالا دلم می خواهد خودم همه ی رخت هایش را پهن کنم روی بند سرم پسرم و به همه ی لباس ها یک گیره ی رنگی بزنم تا تند باد نفس نفس زدن هیچ پسر بچه ای آن هارا ولو نکند روی این باغچه ی بی خاک گل های پژمرده . دلم می خواهد انگشتم سر بخورد روی تاسی سر پسرم و بعد روی لب هایش تاب بازی کند . دلم می خواهد بادبادکم را رها کنم توی آبی پیراهن بلندش ، با صدا بخندم و بعد برگردم و ببینم که او هم می خندد ...

حالا که لب هایم را گذاشته ام روی نرده های تخت پسرم می بینم که این روزها هم بوی آهن می دهد . بوی رنگ پریدگی .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 21:16  توسط پریا دربانی  | 

زن ها در ویترین های خالی هم ، خودشان را برانداز می کنند .
+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 8:48  توسط پریا دربانی  | 

خزیدم زیر مبل ، کمی ایستادم و مطمئن شدم که کسی مرا نمی بیند . با خودم گفتم شاید امروز فرصت نکرده غذا را بکشد و برایم بگذارد . بعد آرام از میان در نیمه باز آشپزخانه گذشتم . ماهیتابه ی بزرگی انباشته از کباب سینی روی اجاق بود . کباب ها را خوردم و باز از لای در گذشتم و رفتم حیاط . پریدم روی دیوار و منتظر ماندم تا صاحب خانه از سر کار باز گردد و تشکر کنم .

از وقتی به دنیا آمدم می خواستم با بقیه فرق داشته باشم . از انسانیت چبزهایی می دانستم و دلم می خواست با شرافت زندگی کنم . زن آمد . تشکر کردم . آفتاب خوبی بود . همانجا نشستم و سرم را روی دست هایم گذاشتم . زن داخل خانه رفت  و خیلی سریع بازگشت . دمپایی اش را به سمتم پرتاب کرد و من وقتی سه خانه آن طرف تر با شتاب از درخت کاج باغچه بالا می رفتم . صدایش را می شنیدم که فریاد میزد : " بی چشم و رو "

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:41  توسط پریا دربانی  | 

از صبح که به دانشگاه آمده ام مدام در فکر تو ام . از کنار دانشجوها و همکاران و سلام هایشان می گذرم بدون آنکه چیزی ببینم .

چند دقیقه ای از کلاس گذشته . می دانم که به جای منحنی ها و اعداد جز چشمان بیمار تو چیزی نمی بینم و خس خس سینه ات کلاس را آنقدر انباشته خواهد کرد که سوال ها را نشنوم .

کوئیز بهترین راه است . می گیرم و کلاس را تعطیل می کنم .

قدم هایم را سریع بر می دارم . دویدن در دانشگاه برای یک استاد آن هم زن ! کار درستی نیست .

تاکسی می گیرم و خودم را به خانه می رسانم . هنوز بی حالی . تو را در آغوش می کشم . ژاکت سفید با دکمه های جوجه ای شکلش را تنت می کنم . از کلاه بدت می آید ولی امروز نای چنگ زدن به کلاهت را هم نداری . چشمانت بسته است و فقط گاهی نیمه باز می کنی تا ببینی که هستم ، بر خلاف خیلی از اوقات!

محکم در آغوشت می گیرم و چادرم را دورت می پیچم . از خیابان می گذریم و مرد موتور سواری حرف نا مربوطی می زند . دستانم را دور سر و گوش هایش گره می زنم تا مجبور نباشی بشنوی .

به مطب دکتر می رسیم . آرام روی تختی با ملحفه ی سفید می خوابانمت . دکتر دکمه های جوجه ای شکل ژاکتت را باز می کند و لباس صورتی رنگت را بالا می زند . شکم برامده ی سپیدت تند وتند بالا و پایین می رود . گوشی را روی شکمت می گذارد و تکانی می خوری . بغض گلویم را می گیرد .دکتر برایت نسخه می نویسد و پرستار را صدا میزند تا آمپولت را همینجا بزنند . نوازشت می کنم . پرستار سرنگ را جلوی چشمانش می گیرد و فشاری می دهد . زیر گریه می زنی . بند دلم پاره می شود . پنبه ی آغشته به الکل را روی پاهایت می کشد . طاقت ندارم . بغلت می کنم و می گویم بعدا می آییم . تو هنوز گریه می کنی و مردم در تاکسی نق می زنند . چادرم لای در گیر کرده است . ماشین ها ی کناری بوق می زنند و اشاره می کنند . گرمای نفس های داغت گوشم را تب دار کرده است .

با یک دستم تو را نگه می دارم و با دست دیگرم کلید را می چرخانم .

روی تخت می خوابانمت و کلاه را از سرت می کشم . موهای خرمایی رنگ نازک و به هم ریخته ات را با دست آرام مرتب می کنم . لب هایم را به پیشانی داغت می چسبانم . چشمانت را نمی بندی . می دانی منتظرم که بخوابی تا مثل همیشه بروم . چادرم را سرم می کنم . می روم . تو گریه می کنی و دست هایت را با التماس به سمت من دراز می کنی . دلم زار می زند .

باز هم چند دقیقه ای از شروع کلاس گذشته . وارد میشوم . سلام می کنم و عذر خواهی .می پرسم تا کجا درس داده ام ؟ کتاب را دست می گیرم وشروع می کنم . کلاس غرق سکوت است و فقط صدای مبهمی از من در کلاس می پیچد . به جای نمودار ها و منحنی ها فقط چشمان تو را می بینم و صدای خس خس نفس های بیمارت مدام در گوشم تکرار می شود .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:56  توسط پریا دربانی  | 

کلاس اول که بودم خانم معلممان چشم هاش سبز بود و من همیشه فکر می کردم تمام دنیا را سبز می بیند و به همین خاطر هم بود که همیشه تا سر چهارراه پشتش می رفتم ، می ترسیدم چراغ قرمز را سبز ببیند .

وقتی درس می داد توی سبزی چشم هاش ولو می شدم و غلت می خوردم . به موزائیک و نیمکت و میز و تخته و پنجره هاشور سبز می زدم و نگاه می کردم تا ببینم او چطور می بیند . سر میوه ها دلم برایش می سوخت . چون مطمئن بودم که من سیب و پرتقال و دانه های انار را خوش رنگ تر از خانم معلم می بینم و می گشتم میان میوه ها . خیار به دلم نمی چسبید و آخر پیدا می کردم ـ گوجه سبز ـ من گوجه سبز را همان رنگی که خانم معلم می دید می دیدم و این بود که مدام هوس گوجه سبز می کردم . اغلب به همین جاها که می رسیدم خانم معلم می گفت :« حواست کجاست ؟ »

من می گفتم : « حواسم پیش شماست . » و راست می گفتم .

آن موقع مادر بازنشسته نشده بود . روزی از بین برگه ها و پوشه ها و دفتر نمره هایش تلق سبز رنگی را پیدا کردم و جلوی چشم هام گرفتم . اول خودم را در آیینه برانداز کردم و بعد دفترم را باز کردم و همه ی مشق هام را از صفحه ی اول تا آخر نگاه کردم و بعد نمره هایم را دیدم و از بیست هام بیشتر از همیشه خوشم آمد و پایین یکی از آنها که یادش رفته بود "آفرین" بنویسد ، نوشتم و از شکل گرفتن کلمه ی " آفرین " زیر یک هاله ی سبز کیف کردم .

همان موقع ها بود که امتحانات ثلث سوم را دادیم و جشن گرفتیم . همان موقع ها بود که شب ها گریه می کردم . همان موقع ها بود که مادر تمام اسباب خانه را داخل کارتن ها چید . همان موقع ها بود که برای آخرین بار چیزی از دستش گرفتم و از پشت تلق سبز رنگ کارنامه ام را دیدم و اشکم لیز خورد روی تلق و بیست هام تار شد .

*

حالا بهار که می شود یادش همه جا می ریزد . توی شکوفه ها ، کنار پیاده رو ، توی جیب هام ، روی چرخ دستی سر کوچه . بهار فصل گوجه سبز است . بهار فصل اوست .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 21:18  توسط پریا دربانی  | 

از دور می بینمت . عینک دودی بزرگی به چشم زده ای . مستقیم می روی . می ایستم . در را باز می کنی . تابی به کمرت می دهی و می نشینی . عینک را روی موهایت می گذاری و بیرون را تماشا می کنی . حتی یک لحظه هم مرا ندیده ای . خوش به حال زن ها و مرد ها و بچه ها و مغازه ها و آگهی های پیاده رو که چشمانت به دنبالشان می دود و رها می کند . می دود و رها می کند . می دود و رها می کند ...

پایم را روی پدال گاز فشار می دهم تا ببینی می توانم کاری کنم که تو آنچه را که من می خواهم ببینی .

صاف می نشینی . نگاهم می کنی و چشمانت سمت آیینه می سرد . می دزدم .

باز هم تاب می خوری و پیاده می شوی . کرایه می گیرم . حتی تعارف هم نمی کنم . خیلی عادی . مثل همه ی راننده ها . مثل همه ی مسافرها .

پایم را روی پدال گاز فشار می دهم ...

دورتر دختری با یک کیف صورتی رنگ بزرگ منتظر تاکسی ایستاده است ...

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 19:22  توسط پریا دربانی  | 

فکر می کند به خاطر تاثیرات اوست که مینیمال نویس شده ام . او نمی داند پای کس دیگری در میان است .
+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 15:3  توسط پریا دربانی  | 

باد که زیر مقنعه ام می زند همه ی سر ها به طرفم برمی گردد . سرم را پایین می اندازم ، مقنعه ام را محکم می گیرم و به خودم می چسبانم . دو روزی می شود که موهایم را شانه نکرده ام .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:34  توسط پریا دربانی  | 

قلاده ی زیبایی را به گردنش بسته بود و زنجیرش را می کشید . همه با تعجب نگاه می کردند . هنگام تولدش یکی شان فرار کرده بود . حالا با این قلاده دیگر هیچ کروموزومی فکر فرار به سرش نمی زند .
 
 
+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 11:37  توسط پریا دربانی  | 

رفت . دقیقا به همین راحتی !
+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 18:57  توسط پریا دربانی  | 

وقتی مرد تازه فهمیدن کوررنگی داشته . وصیت نامه اش رو که از لای کفنش درآوردن بعد از التماس دعاها و طلب حلالیت ها ، گفته بود که از دار دنیا چیزی نداره . راست می گفت بیچاره . خب زن و بچه هم که نداشت . خودش تنها بود . فقط توی وصیت نامه اش سفارش کرده بود کت قهوه ای رنگش رو بدن به اصغر گدا و با آبپاش صورتی رنگش که توی صندوق سبزست به اطلسی های آبی گلدوناش آب بدن .

وقتی مردم رفتن توی خونش و دیدن فقط همون کت بنفش رنگ همیشگی توی کمده و آبپاش زرد رنگش رو از توی صندوق قرمز درآوردن و به اطلسی های صورتی آب دادن . تازه فهمیدن که چاره اش این بوده که یکی رنگ ها رو بلند براش بخونه .

آخه می گفتن از پدرش هم بهتر گره می زده . فرش هایی که آقاش می بافته یا تو کاخ پهن می شده یا می فرستادن یه راست فرنگ . قدیمی تر ها می گفتن یکی از کله گنده ها یه بار زمانی که آقاش مکه بوده سفارش یه پادری ابریشم بهش می ده . وقتی موقع تحویل می رسه داد و قال راه می افته که این یه چیز دیگه بافته و نه فرش رو تحویل گرفتن و نه حتی پول ابریشم ها رو بهش دادن . اینم که زبون نداشت بیچاره ، قالیچه رو برداشت رفت انداخت دم در مسجد . همون که پارسال پیارسالا یه مشتری خوب براش پیدا شد و مردم گفتن فرش مسجد قیمت نداره .

دیگه هم کسی بهش سفارش نداد . نمی دونم شایدم خودش قبول نکرد . از وقتی هم که آقاش سرش رو گذاشت زمین که فقط کارش همین بود دیگه . هرکس توی ده می خواست داری رو سر پا کنه ، با سلام و صلوات می آوردنش تا دو طرف رو به توافق برسونه ، جنس تارو پود و تائید کنه و وسط دود اسفند و بوی گلاب گره اول رو اون بزنه و خدایی هم  دستش طلا بود .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:59  توسط پریا دربانی  | 

نویسنده ای پس از اضافه کاری ها و جمع آوری پس انداز های خود و دوستانش توانست یک واحد آپارتمان قدیمی و کوچک بخرد . پس از ورود به خانه جای یک تابلوی نقاشی را روی دیوار ترک خورده ی خانه اش خالی دید . بوم و سه پایه را برداشت و به دل طبیعت رفت . سه پایه را در مقابل منظره ی زیبایی کاشت و در قسمت سمت چپ تابلو نوشت :

"دو درخت کاج مطبق که درخت کوتاه تر خشک و برگ هایش دارچینی رنگ شده ولی درخت کناری همچنان سبز است . احتمالا به خاطر سرمای سخت زمستان این بلا سر درخت کوتاه تر آمده ." و در توجیه سبز بودن درخت دیگر اضافه کرد :" این یکی جونش خوب بوده ." در بالای بوم نوشت که " دو کلاغ در حال پروازند وخورشید در حال غروب کردن در پشت کوه ها است و با آخرین انوارش ضلع چپ کلبه ی خرابی را که در سمت راست بوم قرار دارد را روشن کرده است .

در پایین هم نوشت که " کل اینجا پر از علف های هرز بلند و درختچه های تمشک است . " او حتی توانست بگوید که موشی همین چند دقیقه پیش با سرعت داخل سوراخی حوالی میان تابلو پرید .

و این تابلو زیبا را به دیوار اتاقش نصب کرد . بعد روی میز گرد آشپزخانه پارچه ی سفید رنگی انداخت و روی هر چهار گوشه ی رومیزی نوشت : " دو گل کوچک بنفشه با برگ های سبز رنگ " و به این فکر کرد که می تواند با هر بار شستن رومیزی طرح جدیدی را به آن اضافه کند.

گونی گچی در انباری خانه یافت که احتمالا در اثر چکه ی قطرات باران از سقف انباری سفت شده بود . گونی را از روی گچ جدا کرد و با چاقو روی گچ ها نوشت :

" شوالیه ی خشمگین اثر میکل آنژ " و در پایین جمله ی همیشگی برای آثار کپی برداری شده را اضافه کرد :

( اصل اثر در موزه ی لوور موجود می باشد . )

 و آن را گوشه ی اتاق نشیمن گذاشت و لبخند زد زیرا از فرم بدن شوالیه خوشش آمده بود .

او روی شیشه ی تلویزیون قدیمی و از کار افتاده ای خلاصه ی نمایشنامه ی " هملت" را نوشت و چسباند . او علاقه ی خاصی به نوشتن خلاصه ی نمایشنامه ها داشت و تعداد این خلاصه هایش از تعداد کانال های تلویزیون هم بیشتر بود . او از وجود این همه برنامه های دلپذیر در تلویزیون خرسند بود و تنها دغدغه اش نبود ریموت کنترل مناسب برای جا به جایی آنها بود .

سپس به سراغ گرامافون رفت و بعد از ۳ روز در پایان تلاشش برای یافتن شیوه ای برای نوشتن خلاصه ی موسیقی های مورد علاقه اش به فکر جمع آوری پس انداز باقی دوستان و تهیه ی یک دستگاه پخش صوتی جدید افتاد .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:34  توسط پریا دربانی  | 

باز هم صدای " تق تق " نگاهت در آشپزخانه می پیچد . دست راستت را روی کابینت می کشی و پیش می آیی . هنوز هم باور نمی کنم . یک سال دیدن هیچ و فقط صدا . بدون رنگ . بدون نور .

عصا را به دست دیگرت می دهی و لبه ی صندلی را پیدا می کنی . آن را عقب می کشی و پشت میز می نشینی .

من لیوان شیرم را تا آخر سر می کشم و می ایستم .

می گویی : " باز هم که شیر نخورده می خوایی بری . "

ــ : " می خورم "

و لیوانی را پر از آب می کنم .

روبه روی آیینه می ایستم . با صدای بلند می پرسم : " مامان روسری فیروزه اییه رو سرم کنم یا مشکیه ؟ "

ــ : " فیروزه اییه "

پیش تر در جواب چنین سوال هایی می گفتی هرکدام که دوست داری یا فرقی نمی کند . ولی یک سال است که دیگر از کنار رنگ ها آسان نمی گذری .

امروز افتتاحیه است . قرار است برای ساعت ۱۰ خودت را برسانی . اصرار داری که تنها بیایی ...

... برای روز اول استقبال خوبی است . ساعت ۱۰:۵ دقیقه است . تمام حواسم به در است که وارد می شوی . بعد از مدت ها باز هم کفش های پاشنه بلندت را پوشیده ای . ولی باز هم اشتباه شده ، یکی از جوراب هایت قهوهای و دیگری مشکی ست . عصا را روی پله ی پایینی می زنی و آرام از پله ها پایین می آیی . عینک زده ای و موهای سشوار کشیده ات را یک طرف صورتت ریخته ای . دلشوره دارم و می دانم که دوست نداری کسی دستت را بگیرد .

استادم جلو می آید و به خاطر داشتن چنین دختری به تو تبریک می گوید . بعد اجازه می خواهد که راجع به نمایشگاهم کمی صحبت کند . می گوید کار نو و خلاقانه ایست . این که تمام تابلو ها راجع به یک سوژه ی منفرد است ، توانسته توانایی نقاش را در نشان دادن حس فقط روی یک سوژه ی خاص به خوبی نشان دهد . می گوید این بار تکرار ، خلاقیت آفریده است .

به من اصرار می کنی که به بازدیدکنندگانم برسم . می دانم چقدر دوست داری نقاشی ها را ببینی .

روی مبل های وسط نمایشگاه نشسته ای . لبخندی انباشته از رضایت و غرور بر لب داری . چشمانت پشت عینک تیره مخفی است و تمام چشم های روی دیوار خیره ی چشمانت شده اند .

دو پسر بچه در گوشی حرف می زنند . به پاهایت نگاه می کنند و می خندند .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 14:14  توسط پریا دربانی  | 

ــ : دست هاتو بیار جلو چشاتو ببند ... اِ ... چشماتو ببند دیگه ... ببند ... تا ۵ بشمار بعد باز کن .

ــ :

۱

۲

۳

۴

۵

اِ ... دست هام ...

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 14:11  توسط پریا دربانی  | 

روی مرداب خم شده ام . در دستم چوب نازک و بلندی است و دست دیگرم در دستان تو . شاپرک هنوز هم گاهی بال هایش را تکان می دهد . این تکان ها جان دادن نیست ، فقط نشت کردن امید است . چوبم به او نمی رسد . من تلاش می کنم و تو فقط حرص می خوری . می ترسی . دست هایم را محکم می کشی و رهایم نمی کنی . من دلم می خواهد شلوارم را تا زانو بالا بزنم و وسط مرداب بروم . ولی می گویی میلیون ها پروانه در دنیا وجود دارد و دنیا به این پروانه ی کوچک نیاز ندارد . می گویی ممکن است شیشه شکسته ای کف مرداب باشد . می گویی ممکن است سنگریزه ها پاهایم را زخمی کنند .

تو از کجا می دانی که کف این مرداب سنگریزه باشد ؟

...

کف دست هایم را رو به خورشید گرفته ام تا بال های پروانه زودتر خشک شوند . پاهایم زخمی است و خانه خیلی دور ...

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  جمعه 26 بهمن1386ساعت 18:14  توسط پریا دربانی  | 

سرش را زیر نیمکت خم کرد . آرام پایین رفت تا دو زانو روی زمین نشست . اغلب وقتی حوصله اش سر می رفت همین کار را می کرد . خانم معلم گفته بود که تا دفتر های املایشان را صحیح می کند بچه ها از روی " کلمه ها و ترکیب های تازه ی درس" دو بار بنویسند . مریم شب گذشته کلمه ها و ترکیب ها را یک بار نوشته بود . به خاطر همین کارش زودتر از بقیه ی بچه ها تمام شد و رفت زیر نیمکت . سرش را باز هم خم کرد . یک عالمه پا می دید . شلوارهای طوسی با کفش های رنگارنگ . کفش سفید با پاپیون قرمز ، کفش بندی ، کفش صورتی ...

فاطمه دو تا نیمکت عقب تر نشسته بود ، پاهایش را ضربدری گذاشته بود و بین پاهایش پاک کنی افتاده بود . مریم زیر نیمکت ها ، روی زمین خزید . خود را به او رساند و پاک کن را به او داد . فاطمه با دیدن مریم دستش را جلوی دهانش گرفت و زد زیر خنده .

مریم دوباره خزید و زیر نیمکت خودش برگشت . بچه ها هنوز مشغول نوشتن بودند . مریم حوصله اش سر رفت . جیب هایش را گشت و "برگه زردآلویی" پیدا کرد . آن را فوت کرد و در دهان گذاشت . برگه سفت بود و هر بار که در دهانش می چرخید تا خیس بخورد به دندان لق اش می خورد . مریم از بین شیار موزاییک ها سوزن ته گردی پیدا کرد و آن را به شقایق که همیشه جلوی او می نشست فرو کرد . شقایق از جا پرید . خم شد و مریم را دید . سرش را از شکاف بین نیمکتش و تکیه گاه داخل کرد . مریم دندان لق را چرخاند و رها کرد . دندان چرخید و سر جایش برگشت . شقایق از این کار مریم چندشش می شد . دستش را داخل کرد و مقنعه ی مریم را توی صورتش کشید .

مریم برگه ای هم به شقایق داد . هر دو با هم برگه ها را با شدت فوت می کردند که صدای معلم آمد : " بچه ها نوشتید ؟ میز به میز از ردیف اول ، بیارید ببینم ."

مریم سریع از زیر میز بالا آمد و روی نیمکتش نشست . ولی شقایق بالا نیامد .مریم سرش را خم کرد و شقایق را دید که هرچه تلاش می کند نمی تواند سرش را بیرون بکشد . بغل دستی ها فهمیدند . مریم سر شقایق را با دو دست گرفت و چرخاند . ولی شقایق دردش آمد و گریه اش گرفت .

"ردیف دوم مشق هاشون رو بیارن."

بغل دستی شقایق هم رفت .

" جعفری کجایی ؟ مشقاتو بیار ببینم ."

ولی از زیر نیمکت شقایق فقط صدای تلق تلوق خوردن سرش به میز می آمد .

کم کم همه ی بچه ها فهمیدند . معلم هم از نگاه بچه ها فهمید که خبرهایی است . نیمکت ها را جا به جا کرد و او را نجات داد . مشق های شقایق باز هم ناقص بود و باید فردا با مادرش به مدرسه می آمد .

مریم پایین دفترش یک ستاره جایزه گرفت .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 22:39  توسط پریا دربانی  | 

عرق می کنم .

تو را می بینم که به شانه ی زنی می زنی . زن برمی گردد نگاه می کند و می خندد .

غلت می زنم .

 حرف مردم در گوشم می پیچد . همه چیز زنده می شود . گرمم است .

دست در یقه ام می اندازم و آن را می کشم .

می گویی فقط اس ام اس می زنید . فقط همین . اسمش زهراست . من او را می شناسم . دختر خوبی است و مدام می خندد . من غمگین می شوم . تو می خندی .

تو در فیلم دست مرا می کشی . مادر گریه می کند . تو دست دختری را گرفته ای و با خنده فیلم را تماشا می کنی . من می ترسم . قلبم تندتند می زند .مادر زار می زند . تو چیس می خوری و فیلم را با اشتیاق می بینی . من گریه می کنم .

پاهایم را در شکمم جمع می کنم .تو در فیلم هنوز هم دست مرا می کشی . دختر مهربانی فیلم را قطع می کند . راحت تر می شوم . دختر نزدیک می آید و به من لبخند می زند .

 دختری که یک چشمش سیاه و یک چشمش قهوه ایست .

+ وقتی این مطلب رو تایپ کردم دنیا این شکلی بود :  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 22:36  توسط پریا دربانی  |