تبليغاتX
زنده ام که روایت کنم

زنده ام که روایت کنم

تمام کتاب های این کتابخانه را خوانده ام

مانده خطوط کف دستت

که فقط نشان میز تحریر گوشه ی سالن می دهیش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 16:49  توسط پ دربانی  | 

برای تو که فکر می کنم جایی میان گل های قالی

بارها دیده باشم ات

 

 

در این روزها

که آسمان هم خودش را برای ما می گیرد

میان زردی لاعلاج برگ ها

و صدای گام های سنگین و مردانه ی پاییز

و سکوت حجیمی

که دوران جنینی خود را سپری می کند

لا به لای بی قراری کلاغ ها

و خطوط کتاب هام

اختلاف ولتاژها و رمزگذاری داده ها و نداده ها

میان توهم گردش فلش ها

دور مدارهای بی سر و ته

گاه چشمی می کشم

که با انحنای کمی

از کنار فرمول ها و ارقام

با نگرانی

نگاهم می کند.

گاهی هم  میلم می کشد به کشیدن یک استکان چای

یک روزنامه ی تا خورده

یک تکه شکلات تلخ

یا تو که آرام بگذری از پشت سرم

در این روزها

که زردتر از برگ ها

پشت سر هم روی زمین می ریزند

گاه میلم می کشد به بودنت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 16:1  توسط پ دربانی  | 

وقتی که نیستی

حجمی بزرگتر از بودنت خالی ست

و مرا مدام در خود فرو می کشد

گاه چنگ می زنم به باقی حضورت

اما پس می رود

گم ات کرده ام

باید عکست را برای کثیرالانتشاری بفرستم

شاید باد

یا یاد

داد

و بنویسم به آن نشانی که:

دستانش آغوش کشیدن خوب می داند

از یابنده تقاضا می شود به گوش ات برساند

که نبودنت چنگی به دل نمی زند

نگو نگفته بودم

تمام حرف هایم اینجاست

بالای چشمانم

بخوان:

آ

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 23:30  توسط پ دربانی  | 

قناری کوچک از لبه ی پنجره پرید

از گریه ی سلاخ

هراسان بود

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 22:56  توسط پ دربانی  | 

برای راه های پیرهنت

نقشه ها دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 16:29  توسط پ دربانی  | 

۱

تمام شعرها راجع به فاصله بی سروته است

فاصله کافیست کمتر از این باشد که وقتی می گویی صبح به خیر

نگوید "اینجا شب است دختر

کی یاد می گیری؟"

***

۲

کاش برایت کمی بزرگتر بودم

آنقدر که فقط نگویی

"خوبم، چیزی نیست"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 14:16  توسط پ دربانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:22  توسط پ دربانی  | 

بر این شهر آفتاب سوخته ی شلوغ. بر مردان یقه بسته. بر نگاه های کاونده ی چادرها. ریش های بلند کثیف. کفش های بی جوراب. لخ لخ دمپایی های پلاستیکی. بر مردمان تشنه لب چشم سیر پر ولع. بر چادر مشکی رنگ و رو رفته ی زنان. بر آرایش های تند دختران کم سن و سال. بر بوق های با منظور ... بی منظور. بر کاج های رنگ پریده. بر برگ های سوزنی تیز همه جا ریخته. بر سردر حوزه ی علمیه. جامعه الزهرا. روی پشت بام یک خانه ی اعیانی. روی چرخ و فلک لکنته ی پارک. ماشین های مدل بالای غبار گرفته. بر تمام مرا بشویید ها. روی کیف نارنجی دختری. بر صدای قهقه ی هولناک زن چاق. بر دستان لخت بیرون پریده از چادر. بر خاکستری شهر. بر نگرانی مادران شهر. بر بنزهای نیروی انتظامی. بر باتوم ها. بر دفاتر مراجع عظام. بر پنجره ی بازداشتگاه های انباشته. بر گنبد طلایی حرم. بر لباس های نیمدار روی بند رخت. بر لبخند مجری صدا و سیما. بر آسفالت تفدیده ی خیابان ها...امروز باران بارید...اولین باران پاییز
+ نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 1:29  توسط پ دربانی  | 

اگر باران می بارید یا حداقل آسمان ابری بود، حتما داستان خوبی از آب در می آمد.
داستان دختری را می نوشتم که بین خود درونی و خود بیرونی اش دچار کشمکش شده، اغلب این کشمکش ها باعث جذابیت می شود. بعد دو یا سه تا گره می انداختم وسط داستان و آخر سر همه را باز می کردم، الا یکی که داستانم بشود شبیه داستان های مدرن. که مثلا باشد به عهده ی خواننده! یا داستان مردی که ایستاده رو به روی خانه ی قدیمی اش که با قیمت کم فروخته بود و می بیند که صاحب جدید خانه دستی به سرو گوش خانه کشیده و همین طور که خاطراتش را مرور می کند و حسرت خانه ای به این خوبی را می خورد که بچه ی صاحب خانه با شی که قبلا به او تعلق داشته از خانه بیرون می پرد و مرد بچه را می زند ... یا داستان دختری که شغلش رفتن توی این لباس های عروسک هایی است که اغلب دم فست فودها و شهر بازی ها پرسه می زنند و نقل می کند که نیمه شب ها که لباس را در می آورد و سمت خانه می رود فکر می کند لباس آدم ها را پوشیده و عادت دارد مردم موقع نگاه کردنش به جایی بالاتر از چشمانش نگاه کنن، از بس که همه را از داخل دهان یک خرس خندان تماشا کرده ...
حیف که اینجا اغلب هوا آفتابی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 15:30  توسط پ دربانی  | 

ارشد آزاد قزوین قبول نشدم. 20 نفر گرفتن رتبه ی من شده 42. اوضاعم خرابه. واسه درس خوندن مشکلی ندارم. ولی اینکه اگه سال دیگه هم قبول نشم چی؟ اصلا که چی؟ مگه قرار نبود من یه آدم موفق باشم؟ یه آدم مهم؟ چرا هیچی نیستم؟
تصمیم گرفته بودم معماری بخونم. گفتم چقدر هی مدار بخونم. هی محاسبه ی ولتاژ kvl,kcl تونن، نورتن،تازه همه ی اینا رو که بخونی. هیچ وقت تو زندگیت یه الکترون نمی بینی که بخوای راجع بهش نظر بدی. توی دستت نیست. گفتم معماری بخونم. ولی هم اینکه خیلی رشته ی شلوغیه. هم اینکه باید کلاس skis برم. همینکه این همه که میان کنکورشو می دن 4 ساله درباره اش دارن می خونن. گفتم حداقل 1 سال رو باید موند. گفتم همین کامپیوتر رو برم که یه چیزایی ازش حالیمه. بعد تموم شد اگه خواستم می رم سراغ معماری. گفتم امسال قبول بشم قزوین. سال دیگه دوباره می دم این بار تهران! ولی حالا که قبول نشدم. سال دیگه هم همین قزوین رو می زنم. یا اراک. یعنی یه سال درجا. اگه امسال قبول شده بودم خیلی خوب می شد. خیلی حال می داد. آخه فقط 2تا از درسامو خونده بودم. مدارهای منطقی و انتقال داده. حالا مجبورم 13تا کتاب بخونم! اوه اوه ریاضی1 و 2 و معادلات دیفرانسیل و محاسبات و گسسته رو بگو! اه کاش قبول شده بودم. از توی خونه موندن متنفرم. می ترسم برم دنبال کار. بعد پشیمون بشم. بگم کاش چسبیده بودم به درس. می ترسم نرم دنبالش عادت کنم به بیکاری. بشم ازین آدم بی مصرفا. مثل الانم.
نمی دونم کلاس های ارشد رو برم یا نه. کلاس که هیچ وقت توی زندگیم به دردم نخورده. هرچی یاد گرفته ام همونه که خودم توی خونه خوندم. ولی همینقدر که بیفتم قاطی چند نفر دیگه. یا اینکه زمانم تقسیم بشه به کلاس و بعد از کلاس! فکر کنم خوب باشه. نمی دونم. شاید هم رفتم کلاس های شبکه. یا حرفه ای طراحی سایت.
 نمی تونم با این شرایط خودم رو دوست داشته باشم. از بقیه که دیگه اصلا توقع ندارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 11:33  توسط پ دربانی  | 

هرچه میگردم تسبیح سبز رنگی، که وقتی به سن تکلیف رسیدم از مادربزرگ هدیه گرفتم را پیدا نمی کنم. مانند تمام چیزهایی که همیشه جلوی چشم است، الا زمانی که به آن احتیاج پیدا کنی. همه جا را گشته ام. کشوها، جیب های کیفم، زیر تخت، سبد لوازم آرایشم ... می ایستم جلوی آیینه، زل می زنم به چشم هام، با انگشت زیر پلکم را چروک می اندازم. چند سال دیگر این شکلی می شوم؟ روی پنجه های پام می ایستم، کمرم را خم می کنم و صورتم را به آیینه نزدیک می کنم. انگشتم را روی جوشی که روی گونه ام زده می کشم. توی آیینه کتابخانه ام را می بینم. یک بار تسبیحم را روی کتاب ها دیده بودم. می چرخم سمت کتابخانه. کتاب ها را دسته دسته بیرون می کشم. ذرات گرد و غبار و فلسفه در هوا پخش می شود و آرام روی زمین می نشیند. فلسفه ی غربی، متون معتبر فلسفی، منطق عمومی، فلسفه ی اسلامی... هر کدام تکه ای از ذهنم را به گوشه ای پرتاب می کند. اگر آن دو سال آخر را هم دوام آورده بودم؛ شاید تا به حال این بی تفاوتی که روزگاری علاقه بود، تبدیل به تنفر شده بود. کار دانشگاه همین است؛ گرفتن جذابیت از علم.
اگر می دانستم که تسبیح را پیدا نمی کنم، دستبند پارچه ای سبز رنگم را به مریم نمی دادم. با خودم فکر کرده بودم که جای دستبند؛ تسبیح را دور مچم بپیچم...امروز چیزی ندارم به دستم ببندم...
مانتوی مشکی ام را می پوشم، موهایم را شانه می زنم و شال مشکی را روی سرم می اندازم. صدای مادر می آید:"چیزی بخور بعد برو"
-:"سیرم"
از همه چیز سیرم این روزها.
برای ساعت 4 با بچه ها قرار دارم. اولین بار است که بدون مادر به شلوغی ها می روم. خم که می شوم تا کفش هایم را بپوشم مادر تکیه می دهد به چهارچوب در. می گوید زود برگرد، توی شلوغی نرو، سرم را که بالا می گیرم؛ طره ای از موی خاکستریش می افتد توی پیشانیش و :"به سلامت" در را که پشت سرم می بندم صدایش از لای در خود را بیرون می کشد که می گوید:"از خودت خبر بده"
تاکسی می گیرم. با آنکه صندلی عقب جا هست، جلو می نشینم. یاد دیروز می افتم. کاش نگذاشته بودم کنارم بنشیند، مردی که چشمانش را با مَرَض سرمه کشیده بود. کاش صدایم درآمده بود. کاش فحشش داده بودم،کاش دختر نبودم...در این خیابان های خاکستری پیرم انگار. بین ماشین هایی که بوق هایشان نه مزه ی عروسی می دهد نه احوالپرسی.
بچه ها را می بینم.
گوشه ی خیابان ایستاده ایم. مردم شعار می دهند. انگار خیابان پشتی درگیریست. به مادر زنگ می زنم. می گویم که رسیده ام، خبری نیست؛ نگران نباشد.
جمعیت زیادتر می شود. مردم می دوند و از جلوی ما می گذرند.انتهای خیابان گاز اشک آور زده اند. تصمیم می گیریم بر گردیم. می پیچم توی فرعی. جیبم تکان می خورد. گوشی را برمی دارم. دایی است. می گویم اشک آور زده اند، بچه ها سیگار روشن کرده اند که چشممان نسوزد. داریم بر می گردیم. فاصله مان را تا ماشین می پرسد.
"10دقیقه"
جمعیت زیادتر می شود. همه می دوند. صدای ضجه و فریاد می آید. دلم می ریزد. می گویند تیراندازیست. می ترسم. می دوم. دلم برای مادر تنگ می شود. صدایی از نزدیک می آید. ناگهان به اندازه ی 27 سال خسته می شوم. می خوابم روی زمین. تنم داغ می شود. حتی نمی توانم پاهایم را دراز کنم. بچه ها می آیند طرفم. فریاد می زنند. می گویند نترسم...می گویند نَمیرم ... صداها به هم می پیچد. صداها محو می شود. یاد دانه های سبز رنگ تسبیحم می افتم. یاد بالا و پایین پریدن نور میانشان... یادم می آید تسبیح را کجا گذاشتم... لای جانماز مخملی... دلم می خواهد بگویم تا کسی بیاوردش برایم... لب هام تکان نمی خورد...با چشمم به جای تسبیح اشاره می کنم...کمد دیواری...جانماز مخملی...آن گوشه ی سمت راست...بالا

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 18:10  توسط پ دربانی  | 

هر لحظه می بینمت

که سرت را خم کرده ای سمت خاک

شانه هایت که می لرزد

آواره می شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 22:12  توسط پ دربانی  | 

از یک دنیا خنده و حرف های بی سر و ته و دویدن و دل خوش پیاده شده بودم و می رفتم سمت خانه.

باران اکلیل پاشیده بود روی اسفالت تفدیده ی خیابان های کاشان. جابه جا، گوشه ی خیابان میز گذاشته بودند و شربت می دادند دست تک و توک مردمی که باقیمانده ی هیاهوی روز بودند. شب که می رسد به کاشان، سکوت جاری می شود توی جوی ها و کم کم بالا می آید.

باز نم باران ضرب گرفت روی خنده ی برگ درختان ون. مغازه ی صوتی تصویری صدای "ببار ای بارون" شجریان را هی کرد توی پیاده رو و از آنجا به سمت آسمان و شاید تا لب مناره های مسجد آقابزرگ.

قدم هام را آرام تر بر میداشتم و مزه مزه می کردم شیرینی تنهایی ام را لای دندان های بی خیالی هام که فکر می کردم کند نمی شود هیچوقت.

دروغ و کلاه برداری از نم باران ترسیده بود و پناه گرفته بود توی بنگاه معاملات ملکی و فقط گاهی سرک می کشید از پشت چراغ چشمک زن مسکن ... مسکن ... مسکن...

کوله ام رو که روی دوشم جا به جا کردم قطره ی بارانی افتاد روی گونه ام، آمدم که به آسمان بخندم یکی افتاد روی پلکم و مژه ام و چراغ قرمز چشمک زن سر چهارراه، ملیله دوزی شد.

دل نگران تکه سفال های "سیلک" شدم و فکر کردم به شب های خانه ی طباطبایی ها و عامری ها و عباسی ها و بروجردی ها که وقتی بوی باران می پیچیده در اتاق های پنج دری و درهای تو در تو، هوس چه می کردند مردمان تکیه زده بر پشتی هاش؟ نان سنگک داغ یا سرکه انگبین و کاهو؟

دلم خواست بپرم وسط مرنجاب و یاد کسی افتادم که می گفت کویر را ندیده و من چطور باور می کردم وقتی خودم بارها صدای کویر را لابه لای حرف هایش شنیده بودم؟

خوشبخت بودم.

کوچه را که پیچیدم، سکوت بالاتر آمد و با تاریکی درآمیخت. سر انگشتم حرف تمام کاه گل های کوچه را از بر شده بود وقتی کلید را چرخاندم.

مقنعه ام را در آوردم و نشاندمش روی دسته ی صندلی که جای نشستنم نبود، فقط گاهی برایم قلاب می گرفت، وقتی می خواستم چراغی عوض کنم یا از کابینت های بالایی چیزی بردارم. دکمه هام را که باز می کردم تلویزیون را هم روشن کردم. مرد از آب و هوا گفت و جای دیگر سر مردی خورد به در (که لابد خنده دار بود) و جای دیگری بستنی ها چرخیدند... به آشپزخانه رفتم. فریزر دهانش را باز کرد طرفم که انگار لوزه اش را ببینم که خراب است. بستنی ام گریه کرده بود و با مقداری نان و پاکت پیاز داغ دست به یقه شده بود.

دراز کشیدم و کتاب جدیدم را باز کردم. کلمه ها صف کشیدند جلوی چشمام و باز ته مزه ی شیرین رهایی ام روی زبانم آب شد و نشت کرد روی لب هام.

در گوشه ی میدان چشمم چیزی تکان خورد. سرم را کمی چرخاندم. برگی دستمال کاغذی از جعبه اش به بیرون نگاه می کرد و به نسیمی که از شکاف پایین در، خود را به اتاق می کشانید سر تکان می داد.

دست دراز کردم و چراغ را خاموش کردم. به پهلو خوابیدم و پتو را تا روی شانه ام بالا کشیدم. چراغ کوچک سبز رنگ بالای در ورودی و قرمز رنگ روی سه راهی تلویزیون زل زدند توی چشم هام. سر و صدای همیشگی یخچال هم نبود. سکوت از گوش هام راه پیدا کرد به شیارهای مغزم و همانجا ته نشین شد. هوس شنیدن یک "آه" کردم.

دستم را دراز کردم و از بالای سرم موبایلم را برداشتم. شماره ی خودم را گرفتم، اشغال بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 23:49  توسط پ دربانی  | 

"هیچ" هم کلمه ایست

گاهی آن هم نیستم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 23:46  توسط پ دربانی  | 

دلم می خواد وایسم روی نوک پنجه های پام

یه دستمو بذارم روی شونت و با دست دیگم کمی پلکتو بالا بکشم

بعد آخرین ذره ی غم رو از تو چشات

فوت کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 12:40  توسط پ دربانی  | 

من تو را محکوم می کنم
به جرم قتل تنهایی ام
به جرم اغتشاش ذهنم
به جرم دست برد در خلوتم
و به جرم سرقت از بی خیالی هایم

تمامی شواهد از جمله
بالشت خیسم،
خط خطی های روی کاغذهایم،
پریدگی لاک ناخنم،
و غلتیدنم در رختخواب،
حاکی از آن است که تو مجرمی

و اما شاهد
تمام درختان چنار خیابان گواهی داده اند که من را با تو دیده اند
و سه درخت توت
یک گل محمدی
و قلعه ای قدیمی
-که از زمان صفویه، کارش همین است-
و ریگ کف جوبی
که گرچه خنده هامان را تار دیده
ولی شهادت می دهد که پاها همین ها بوده
و اضافه می کند:
نشان به آن نشان که وقت بوسیدن
 پنجه هامان را
زیر آب
جمع کرده ایم

تو محکومی

و اما شریک جرم
-خودم-
مجازات من تردید است
تا ابد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 23:41  توسط پ دربانی  | 

 

نه چشم هایت آنقدر مشکی بود

نه قامتت چنان رعنا

و نه مویت چنان که برایش شعر ببافم

ولی

چین گوشه ی پلک ات

وقتی خندیدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 19:6  توسط پ دربانی  | 

عصر جمعه که می شود

نبودنت

آرنجش را

به قفسه ی سینه ام تکیه می دهد

و لم می دهد بر دلم

از دست این نبودنت

که عادت نمی شود

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 10:43  توسط پ دربانی  | 

آنقدر که این چند روز دلم خواسته چیزی بنویسم و نتوانسته ام، هیچ گاه نبوده ام. چند باری چیزهایی نوشتم ولی آن طور که حادثه ی جدیدی خلق کنم، چیزی درنیامد. گاهی هم ترسیدم که نکند دیگر اصلا نیاید... ولی ترجیح دادم تن به این خرافه های شخصی ندهم. نمی دانم چطور، ولی سال هاست یاد گرفته ام که حتی اگر آدم های زیادی اطرافت باشند، کاغذ حرفت را از همه بهتر می فهمد. گواه این آموخته ام 9 یا 11 دفتریست که داخل جعبه ی یک "آرام پز برقی" زیر کارتن های دیگر، گوشه ی انباری، خاک می خورد.

الان که هر طور بود شروع به نوشتن کرده ام، دوباره صدای میخ کوبیدن همسایه شروع شده است. شب از نیمه که می گذرد صدای دنگ دنگ کوبیدن میخ به دیوار بلند می شود. با هر ضربه ای که می زند صدایش در تیرآهن های سقف و دیوار اتاقم می پیچد و ارتعاش آهنین و سوزناکی اتاق را پر میکند. همیشه فکر می کردم همسایه، هر شب قاب عکس یا تابلوی نقاشی جدیدی را با خود به خانه می آورد و قبل از خوابیدن، آن را به دیوار می کوبد و حتما دیوار اتاق همسایه انباشته از قاب هایی است که شب ها آنقدر نگاهشان می کند تا خوابش ببرد. ولی چند روزی است که هر چه فکر می کنم می بینم این همه قاب روی دیوار جا نمی شود و با توجه به این که همسایه کارش را دیر وقت شروع می کند، به صرافت افتاده ام که در همسایگی اتاقم قاتلی زندگی می کند که هر شب، بعد از کشتن کسی، یکی از اعضای بدن جنازه را به دیوار می کوبد. شبی میخ را روی لاله ی گوشی تنظیم می کند و شبی روی ناخن دستی که از مچ بریده است می کوبد ... ولی امشب ضربه هایش با همیشه فرق دارد. فکر می کنم می خواهد با میخ بلندی عضو محکم و بزرگی مثل جمجمه ای را به دیوار...

این روزها غم هایم به طرز باور نکردنی رشد می کنند. غم کوچکی ناگهان چنان ریشه می دواند و تمام تنم را پر می کند که جای هر چیز دیگری را می گیرد. انگار رنج ها آنقدر تنم را انباشته کرده اند و به دیواره هایش فشار آورده اند که هر گوشه از بدنم به جایی پرتاب شده. تکه ای داخل پاهای مادرم که تا چهره درهم می کشد از درد، پاهای خودم تا زانو فلج می شود. تکه ای در قلب برادرم که ضرباهنگ کوبیدن میخ های همسایه منظم تر از ضربان قلب اش است و مادر بزرگ که در خواب طوری به من نگاه می کند که انگار باید کاری برایش انجام دهم. تکه ای در تنهایی پدربزرگ که پر نمی شود. تکه ای در فکر عمو. تکه ای میان خاطرات تلخ بابا و تکه ای پشت نگاه کسی که می توانم دوستش بدارم. آنقدر به فکر تکه های بدنم در دیگران، بوده ام که آن هایی را که در خودم جا مانده فراموش کرده ام. امروز وقتی بهانه گرفتم و آنقدر بزرگش کردم که حسادت از سروکولم بالا رفت. بعد از مدتی ناگهان متوجه قلبم شدم، چنان تند می زد که فکر کردم کم کم از نفس می افتد. خودش را به درو دیوار کوبید تا ببینمش. بهانه می گرفت. باز هم ندیدمش...

چند روزی است که به تعلیق درآمده ام. در هیچ چیز پیشرفت نمی کنم. روحم مثل جسدی میان تمام گمان ها شناور است.

این روزها همان روزهایی است که آنچه هستم نمی خواستم باشم. اتاقم تنها قلمرو سلطنتم است. وقتی در اتاقم، تا هر وقت که بخواهم به آسمان پنجره خیره می مانم یا گاهی چنان میان شاخ و برگ و نقش های قالیچه ی قدیمی اتاق پیچ می خورم که به سختی می توانم خودم را بیرون بکشم.

چند روزی است فکر این که خدا به من می خندد ذهنم را پر کرده. اولین بار وقتی شنیدم که: "خدا به کسانی که به او ایمان ندارند می خندد" فقط تصویر کوتاهی از خنده ی خدا در ذهنم نقش بست و فورا تمام شد.  ولی کم کم این تصویر در ذهنم جای گرفت و خنده اش پررنگ تر شد. آنقدر که توانستم دندان های خدا را ببینم. حالا وقتی دستم را روی صورتم می گذارم و در خودم جمع می شوم از بالای خانه و خیابان و شهر و کشور و قاره و زمین و منظومه و کهکشان خدا را می بینم که از میان کهکشان و منظومه ها و سیاره ها نگاهش به کشور و شهر و اتاقم می افتد، من را می بیند که در خودم جمع شده ام. چشم هایش را می بندد و از خنده ریسه می رود و گاهی صدای خنده هایش تیرآهن های سقف و دیوار اتاقم را به لرزه می اندازد و تکرار می شود.

چند شب است که حس می کنم کوتوله ای سرش را به شیشه ی پنجره ی اتاقم می چسباند ، دست هایش را دو طرف صورتش حلقه می کند و به من خیره می شود. تا برمیگردم که نگاهش کنم فوری خودش را پشت دیوار قایم می کند. امروز عصر وقتی قلبم آنطور خودش را به قفسه ی سینه ام می کوبید ناگهان از بینی ام خون جاری شد. با آنکه هر دو دستم را روی بینی ام گرفتم ولی باز هم از میان انگشتانم خون روی بالشت و فرش و سرامیک های دستشویی ریخت. وقتی به اتاق بازگشتم متوجه شدم پنجره نیمه باز است. حدس زدم کار کوتوله باشد و حالا هر چه می گذرد مطمئن تر می شوم که جایی در اتاقم خودش را مخفی کرده، چون امشب صدای تک تک برخورد دندان هایش به پنجره را هم نمی شنوم.

همه ی بدبختی ها و بدهکاری ها را کوتوله به وجود آورده. انگار کارش این است که من را به سزای اعمالم برساند یا به هر قیمتی مرا به راه راست هدایت کند. به این ها که فکر می کنم شانه هایم در هم کشیده می شود. انگار تمام رنج های دنیا تقصیر من باشد. مادر پایش درد بگیرد که من قدرش را بدانم. پدر خاطرات تلخ داشته باشد که بدانم خوشبخت ترم و کسی چنان میان باران مشکلاتش گرفتار باشد که من بتوانم برای اولین بار مزه ی تنهایی و حسادت را با نوک انگشت سبابه ام بچشم و به راه راست هدایت شوم ... که نمی شوم و من اغلب باعث تمام گرفتاری های عالم می شوم.

از زیر تختم صدایی شبیه به هم خوردن پرزهای قالی می آید.حتما وقتی بخوابم کوتوله از زیر تخت بیرون می آید، آرنجش را روی بالشتم می گذارد. دو دستش را زیر چانه اش می زند، نگاهم می کند و برای اصلاح و یا امتحان من نقشه های تازه ای می ریزد...

یکی از فایده های نوشتنم همین است که حداقل بغض گلویم باز می شود. همه جا تار می شود. خودکار را می خوابانم روی کاغذ...سرم را بالا می گیرم ... دختر توی قاب عکس با هر بار کوبیده شدن میخ به دیوار همسایه، تکان های کوچکی می خورد و همچنان به من نیشخند می زند.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 14:3  توسط پ دربانی  | 

کلاس اولی بودم. چند روزی به بازگشایی مدارس مانده بود که مادر پیرهن آستین حلقه با دامن کوتاه و چین داری را به من پوشاند و مرا به عکاسی برد. آنجا زیر بغلم را گرفت و مرا روی صندلی پایه بلندی نشاند. کش مو را از سرم باز کرد و موهایم را دور شانه ام ریخت. انگشتانش را بین موهایم فرو برد و آن ها را از پیشانی ام کنار زد. بعد انگشت شصتش را روی ابروهایم کشید و مرتبشان کرد و خودش با لبخند عقب عقب رفت و کنار عکاس ایستاد. من کمی روی صندلی جابه جا شدم. لبه ی دامنم را گرفتم و سعی کردم آن را تا روی زانوانم بکشم. عکاس کف دستش را نشانم داد و گفت اینجا را نگاه کن. مادر گفت بخند. خنده ام نیامد. گوشه ی راست لبم را کمی به سمت بالا کش دادم و لبخند کجی زدم. ناگهان نور سفیدی همه جا را پر کرد.

چند روزی است که خواهرم همان قاب عکس را پیدا کرده و آن را روی میز اتاقم، به دیوار تکیه داده است.

هر بار که نگاهش می کنم یاد آرزوهایم، غم های بزرگم، ترس های پنهانم، رازهای اندوهبارم و نگاهم که می افتم، حس می کنم غریبه ای به من خیره شده است.

حالا رنگ موهایم به سیاهی گذشته نیست و کمی روشن تر شده. چاق تر شده ام و پیشانی ام بلند شده با اینکه خاطره ی روز عکاسی، رنگ مشکی چشمانم، فرم کلی صورتم، همه تصدیق می کنند که این فقط عکسی از کودکی من است ولی باز هم با او راحت نیستم. انگار گذشته ام کس دیگریست. وقتی لباس عوض می کنم، تصمیم می گیرم، قصد رفتن به جایی می کنم، در رویا فرو می روم. نگاهم که به قاب می افتد انگار به من می گوید همین ؟ تو هر روز همین کارها را می کنی؟ بعد از این همه سال؟ به همین چیزها می خندی؟ غم هایت همین هاست؟

امروز وقتی جلوی آیینه خم شدم تا دانه موی ابرویم را که آرایشگر جا انداخته بود، با موچین از زیر ابرویم بر چینم. نگاهم از گوشه ی چشم به دختری افتاد که به دیوار تکیه زده، با چشم های نافذش نگاهم می کند و نیشخند می زند...دستم را دراز کردم و قاب را بر عکس روی میز خواباندم و صورتم را به آیینه نزدیک تر کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 10:36  توسط پ دربانی  | 

صندلی خالی نبود، دستم را به میله گرفتم و جلوی دختر ایستادم. به نظرم آشنا آمد. اجزا ی صورتش را با دختر روی دیوار خانه مقایسه می کردم و دور شباهت هایشان دایره های قرمز رنگ می کشیدم. کمی خم شدم که بهتر ببینم. به کشیدگی ملایم گوشه ی چشم هایش رسیدم که لبخند زد. ایستاد. خودش را از میان من و صندلی بیرون کشید و گفت شما بفرمایید.

سرم را همراهش چرخاندم. کیفش را بی خود روی شانه اش جابه جا کرد و باز گفت: "بنشینید، من ایستگاه بعد پیاده می شم."

همانطور که نگاهش می کردم. دستم را از میله جدا کردم و به سمت انتهای قطار راه افتادم ...

تابلوی نقاشی از وقتی به خانه ام اسباب کشی کردم روی دیوار بود. حضورش آنقدر مهم نبود که بخواهم به خاطرش روی پنجه های پا بایستم، دستم را دراز کنم، بدنم را کش بدهم تا از دیوار برش دارم.

نقاشی از دختری با موهای مشکی براق است که گل بابونه ی سفید و بزرگی را نزدیک بینی اش گرفته و رکاب پیرهن حریرش از روی شانه اش سر خورده و روی بازویش افتاده است.

اوایل فقط وقتی که روی صندلی راحتی جلوی پنجره ی سراسری و بزرگ خانه لم می دادم و سیگاری روشن می کردم نگاهم به تابلو می افتاد و با خودم فکر می کردم که واقعا یک دختر مومشکی شاخه گل بابونه ای را در دستش گرفته و ساعت ها رو به روی یک نقاش نشسته؟ یا اگر اینطور بود نقاش چطور توانسته قطره ی اشک روی گونه ی دختر را در یک لحظه_درست وقتی به میانه ی گونه رسیده_ روی بوم نقاشی کند. و بعد فکر می کردم که شاید نقاشی از روی یک عکس باشد و مطمئن می شدم که وقتی عکاس دکمه را فشار داده، دختر فورا رکاب لباسش را روی شانه اش کشیده. چون حتی از طرز پیچیده شدن انگشتانش دور ساقه ی بابونه پیداست که رکاب لباس را روی بازویش تحمل می کند. حالا یا علتش تور نازک لبه ی رکاب است که بازویش را قلقلک می دهد یا نگاه عکاس!

به همین جاها که می رسیدم سیگارم را داخل صدف بزرگی که از مدت ها پیش به جای مروارید، ته سیگارها را در دل داشت، فرو می کردم .کشش تابلو آنقدر نبود که به روشن کردن سیگار دیگری بیارزد.

همیشه روی قطره اشک دختر نقش های درهمی می دیدم. ولی بعدها، وقتی که دیگر یک سیگار کفاف نمی داد، فهمیدم نقش های در هم روی اشک، تصویر خودم است که دست ها را در جیب فرو کرده ام و مقابل پنجره ی بزرگ خانه ام ایستاده ام و به "او" نگاه می کنم و کالبد تیره ی من در ازدحام آن همه نور، دچار انحنای اشکانه ای! شده است.

حالا به نظرم بهترین تصویر  از نمایش موقعیت و شخصیتم همین تصویر روی اشک تابلوی نقاشی است. این تصویر دقیقا زمانی از من برداشته شده که "او" زیر همین تابلو به دیوار تکیه داد. سرخورد. روی زمین نشست و گریه کرد.

دختر زیاد لوسی نبود. البته آن اوایل یکی دو بار بعد از مشاجره ی لفظی گریه کرد، ولی وقتی دید من فقط خیره می شوم و هیچ کاری نمی کنم دست برداشت.

این راهکار از پیش تعیین شده ای نبود. فقط وقتی گریه می کرد، دیدن چگونگی جاری شدن اولین قطره ی اشک و پیدا کردن راهش و پیروی احمقانه ی اشک های بعدی از همان اولی، آنقدر من را به خود مشغول می کرد که مرا از فکر کردن به هر گونه عکس العملی وا می داشت.

فکر می کنم هنگام گریه کردن تحمل نگاه خیره کسی آن هم از آن فاصله ی نزدیک کار سختی باشد.

روزی که زیر تابلوی نقاشی به دیوار تکیه داد،سر خورد، روی زمین نشست و گریه کرد، حتما مرا می دیده که دست هایم را در جیبم فرو کرده ام، جلوی پنجره ایستاده ام و نگاهش می کنم. البته آن روز از آن فاصله نمی توانستم اشک هایش را ببینم و داشتم به این فکر می کردم که مقدمات اندوه از آن لحظه ای فراهم می شود که خاطره ای مشترک شود! دقیقا همین جمله را ساختم و هنوز هم هر وقتی یادش می افتم در دل سری تکان می دهم و تاییدش می کنم.

از آن به بعد دیگر خبری از "او" نشد. فقط یک بار خودم به اشتباه شماره اش را گرفتم.

از پشت تلفن بوها را خوب تشخیص می دهم. وقتی گوشی را برداشت بوی تنش روی صورتم حرکت کرد  و من فورا قطع کردم.

 همان بار اول هم همین بویش بود که باعث نزدیکی بیشترمان شد. نه مثل بوی رازقی بود که از راه بینی وارد جمجمه ی آدم شود، بین شیارهای مغز بپیچد و بسوزاند و نه مثل عطر عرب ها که از حلق پایین رود، جایی حوالی معده متوقف شود و رسوب کدری از خود به جا گذارد.

بویش فرار بود. یک لحظه می آمد، روزنه های پوستم را باز می کرد. می رفت و دوباره برمی گشت.

من هم مثل همه ی آدم ها بین خودم و غریبه ای که جذبم کرد، نقاط مشترک زیادی پیدا کردم. نمی دانم شاید به خاطر این است که همه منتظر معجزه اییم. پیدا کردن کسی دقیقا مثل خودمان.

روز آخر او پایین تابلو به دیوار تکیه داده بود و من جلوی پنچره ی بزرگ خانه ایستاده بودم. وقتی دید حقیقت را، آنطور که می داند برایش تعریف می کنم. روی دیوار سر خورد. روی زمین نشست و گریه کرد. احمقانه است. اغلب زن ها با آنکه حقیقت را می دانند ترجیح می دهند دروغ بشنوند!

وقتی رفت، پای چند نفر دیگر هم به خانه باز شد. البته قبل از رفتنش هم کسانی بودند... اصلا حقیقت همین بود که وقتی از زبان خودم شنید دیگر پیدایش نشد. نمی دانست آنقدر همه جا را انباشته از خود کرده که حتی اگر کسی را به زور جا می دادم، می رفت و جای خالی اش هم در کار نبود.

دختر دانایی بود. نه اینکه زیاد بداند، او برای دانستن ارزش قائل بود.

خب … اینکه آن روز به اشتباه شماره اش را گرفتم یک دروغ است. فکر می کنم نام احساس عجیبی که مرا مجبور به این کار کرد دل تنگی است! که البته تا همین الان که فهمیدم از آن بار آخر خیلی گذشته برطرف نشده است.

آنقدر زیاد از آن لحظه ای که زیر تابلو نشست و گریه کرد دور شده ام که دختری، نگاه خیره ام را با ترحم پاسخ دهد. بایستد و جایش را به من تعارف کند.

به سمت انتهای قطار حرکت می کنم. از مردان و زنانی که روی صندلی ها نشسته اند یا دست هایشان را به میله های بالای سرشان گرفته اند و یا به دیواره ی مترو تکیه داده اند و همه مثل مجسمه به جایی خیره شده اند جلو می زنم. تابلوهای تبلیغاتی از دو طرفم با سرعت زیاد عبور می کنند و می دانم که هر چه هم سریع بدوم باز هم قطار، من و تمام مجسمه ها را با سرعت زیادی، برابر سرعت حرکت تابلوها هنگام سکونم، به عقب می مکد، داخل تونل های مارپیچ سیاه سیاه.

حتما بین مغز و معده ام مجرای مستقیمی وجود دارد که از فکرهای درهم و ناتمام، این طور دچار تهوع می شوم.خصوصا حالا که فکر می کنم هر لحظه ممکن است تک تک مجسمه ها با همان نگاه خشک،از جایشان بلند شوند، لبخند بزنند، یقه ام را بگیرند و مرا روی صندلی های خالی بنشانند. مجسمه های ثواب جمع کن رقت انگیز …

 قطار در ایستگاه متوقف می شود. دختری که جایش را به من تعارف کرد را می بینم که پیاده شده و به من خیره شده است.

 قطار آرام آرام سرعت می گیرد. دختر از تک تک پنجره ها می گذرد و دورتر می شود.

در آخرین پنجره دستش را به بند کیف روی شانه اش می گیرد. گل بابونه ی بزرگی در دستش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 13:20  توسط پ دربانی  | 

فکر می کنم به این تب و بیماری احتیاج داشتم. خسته شدم از بحث و جدل با راننده ها و فروشنده ها، از اینکه از هیچ چیز نترسم، نه از تاریکی، نه تنهایی، نه سرما، نه از سوسک و مارمولک ها. ازین که مدام بگم نه درد نداشت، نه درد نداره، نه درد ... و بعد لبخند. خسته شدم ازینکه همش قوی باشم. هی بگی قوی باش و باشم. باید تب می کردم. دلم می خواد بدونید که من از آمپول می ترسم. از سوسک ها چندشم می شه. منم بعضی وقتا تو تاریکی و تنهایی دلم می لرزه. منم گاهی بی حوصله می شم یا حرف زدن با مردای گنده ی سیبیلو حالمو به هم می زنه. بذارید حداقل تا زمانی که این آب دماغ لعنتی بند نیومده یه کم دختر باشم، مثل بقیه
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 22:18  توسط پ دربانی  | 

هواها ابریست. شالگردنم را تا بینی ام بالا می کشم، شاید نفس هایم گرمم کند. بوی مرطوب و کهنه ی ابر صندلی، ماشین را پر کرده و به گلو چنگ می زند. مرد مسافر،سیگاری آتش می زند. دودش تنم را می سوزاند. خسته می شوم. پیشانی داغم را به پنجره می چسبانم. گریه می کند.  زنی کنار خیابان ایستاده و بی پروا می خندد. من را می بیند و لبخندش را می دزدد. پیاده می شوم. باقی پولم را پس نمی دهد. پرایدی پابه پایم می آید و نگاه می کند. شاید هم چیزی می گوید. تاب نگاه ندارم. خرد می شوم. دوست دارم به کسی فکر کنم.کسی را پیدا نمی کنم. صدای گوشی بلند می شود. می گویند باید بنویسی،زیاد. با خودم فکر می کنم چه می تواند خوشحالم کند؟...بزرگ می شوم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 14:30  توسط پ دربانی  | 

از صبح که بیدار شده ام پای راستم خواب رفته . امروز روز تولد دخترم مریم است . آدرس یک موبایل فروشی آشنا را گرفته ام . با خودم گفتم حتی نسبت های دور هم گاهی کارسازند . ولی وقتی از مغازه اش بیرون آمدم فهمیدم تازگی ها خیلی از فکر هایم درست از آب در نمی آیند .

کارمان به فحش و دعوا نکشید . اتفاقا با یک لبخند درب مغازه را آرام پشت سرم بستم تا سر و صدا راه نیندازد . مرد فرو مایه ای بود . از به کار بردن این کلمه خوشم آمد . حس کردم هنوز هم می توانم کلمه های قدیمی را از ذهنم بیرون بکشم و به کار ببرم . کلمه  چیز خوبیست . دقیقا وقتی دیگر راهی برای ادامه نداری کلمه ها پیش می آیند . گاهی کج و کوله می شوند و می بینی که هیچ چیز جدی وجود ندارد . گاهی هم مثل الان بعد از اینکه کسی که به او اعتماد کرده ای دست کمت می گیرد ، می فهمانند که تو آنقدر هستی که بتوانی کلمه ی جدیدی را جای پست و رذل به کار ببری .

 اگر پدر زنده بود و جای من ، حتما فحشش می داد . گرچه فکر نمی کنم او هیچ وقت برای تولد من به فکر خریدن چیزی مثل گوشی موبایل می افتاد . دست آخر این بود که مقداری پول بدهد و بگوید هرچی می خوای بخر . پشت سرش هم اضافه کند که بشمار کم و زیاد نباشد ... این طور حرف زدنش برایم قابل تحمل نبود . فکر می کنم حداقل در زمینه ی خرید کادو ، پدر بدی نباشم . گرچه که پدرم در این زمینه از نظر خودش فوق العاده بود .

برای خرید کردن ، اگر آشنایی نداشتی که فروشنده هم باشد ، به نفع ات است که فروشنده ها را دشمن انگاری . باید از موقعیت رقابت بین دشمنان استفاده کرد . البته ابن کافی نیست . در این دریای گل آلود لازم است که ماهیگیر خوبی هم باشی .

بالا بودن سن با اطلاعات راجع به تکنولوژی نسبت عکس دارد . به  مسعود زنگ می زنم . از او می خواهم جلوی آموزشگاه منتظر باشد تا برسم . یکی از نقشه های لوله شده سر پیچی خم می شود و روی دنده می افتد . پرتش می کنم سمت بقیه ی نقشه ها . همه با هم پخش می شوند روی صندلی جلو و دنده . مسعود را جلوی آموزشگاه پیدا نمی کنم . زنگ می زنم . گوشی را بر نمی دارد . فقط یک ساعت تا پایان مرخصی ام باقی مانده . می بینمش که با لبخندی سلانه سلانه به سمت ماشین می آید . حرصم می گیرد . اشاره می کنم که بدو . لبخندش را قورت می دهد و به سمت ماشین می دود . دو تا از دوستانش به من خیره می شوند .

می پرسد :

ــ : "خریدی گوشیه مریمو ؟"

ــ : " نه الان می ریم می خریم "

ــ : "خوبی ؟ "

ــ : " مرسی تو خوبی ؟ "

سعی می کنم از گوشه ی چشم نگاهش کنم و لبخند بزنم ، نمی شود . سرم را کامل بر می گردانم . حس می کنم لبخندم هم کامل نیست .

مسعود نگاهم می کند . نمی فهمم چه می بیند .

جلوی پاساژ پارک می کنم . پیاده می شویم . در حالی که به مسعود گوشزد می کنم که زیاد طولش ندهد درب ماشین را می بندم . دست راستم لای در می ماند . بیرون می کشم . مدت کوتاهی نگاهش می کنم . به این فکر می کنم که اگر درد هم می گرفت باز هم همین مدت نگاهش می کردم .

پاهایم هنوز خواب می روند . پشت سر مسعود لنگان لنگان پله ها را بالا می روم . ترجیح می دهم پولی را که فروشنده دوست دارد بپردازم تا اینکه وارد بحث و جدل های همراه با لبخند بشوم . تا فروشنده وسایل جانبی را جور کند و تحویل مسعود بدهد پایین می آیم و سوار ماشین می شوم . سوییچ از دستم می افتد بین پدال ها . خم می شوم و بر میدارم . باز هم می افتد . مسعود سوار می شود . سوییچ را به دستم می دهد . باز هم طوری نگاه می کند که نمی دانم چیست .

ــ :" بابا چرا انقد تند میری . گاز نده انقدر ؟"

ــ : " گاز نمی دم "

ــ : " بابا من بشینم ؟"

داخل فرعی می پیچم . کنترل فرمان از دستم خارج می شود . کسی فحش می دهد . مسعود فرمان را می چرخاند . نمی توانم ترمز دستی را بالا بکشم . با دست چپم این کار را می کنم . جایم را با مسعود عوض می کنم . نتوانستن را می فهمم . می افتم سمت درب ماشین ...

...لوله ای را وارد بینی ام می کنند . درد سوزناکی آزارم می دهد . نفس را می کشم . سخت .

مسعود می گوید خوبی ؟

چشم هایم را باز می کنم . سرم را کمی بالا می آورم . پرت می شوم روی بالشت . جلو می آید . می بوسمش .

نقشه های لوله شده همه جا پخش می شوند .

می گوید :"بابا نخواب تا جوابت بیاد ."

چشم هایم را باز می کنم . نمی توانم سرم را حرکت دهم . دست چپم را کمی تکان می دهم . می خواهم ببوسمش .

دوستانش را می بینم که ایستاده اند جلوی آموزشگاه . جلوی همه مسعود را در آغوش می گیرم و می بوسم . دوستانش زیاد می شوند . نگاه می کنند . نگاه می کنند . نمی خندند . زیاد می شوند و نگاه می کنند .

اشک در چشمانش جمع شده . می گوید : "بابا خوب می شی ."

 لبخندی تحویلش می دهم که می دانم نیمه است . به چشمانم چسب می زنند .

می بینمش . دستش را جلوی صورتش گرفته و گریه می کند . عکس سیاه و سفید مغزم روی زمین می افتد . کسی شانه هایش را می گیرد و از اتاق بیرون می بردش .

می بینم گوشی را به مریم داده ام . می خندد و بالا می پرد . موهای بلندش در هوا پخش می شود و همه جارا سیاه می کند .

لوله را بیرون می کشند . خون غلیظی بیرون می زند . دردم نمی آید . خاموش می کنند . سفید می شود . می بینیمش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 15:59  توسط پ دربانی  | 

نفتمان که بشود نان
برای باقی قضایا صنعت می خواهیم
میان صنایع صادراتی مان
جان بخشی به اشیا
سودآور است
+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 10:24  توسط پ دربانی  | 

عادت دارد بنویسد و کسی نخواند و بیاندازد دور تا خودش هم نخواند . می گوید یک بار که نوشتنی و نشت کرد روی کاغذ اگر بخوانیش غرق می شوی و اگر باز بخوانی پرت می شوی و آنوقت دیگر نه حرف ات نوشتنی است و نه نوشته ات خواندنی .
دو طرف میز نشسته اید . به کاغذش نگاه می کنی ، کلمه ها را می بینی "فرضیه ، نظریه ، قانون ، مسئله ، آهن ربا ، منطق ، تردید ، فلسفه ، آهن ، ..." دستانش را نگاه می کنی ، موهای روی انگشتانش ، استخوان های قوی و درشتش ، به روان نویسش حسودی ات می شود ... کاش انگشتانش انگشت تو را در آغوش گرفته بود ، راه های آبی رنگ و موازی پیرهنش ، منحنی قرینه ی یقه اش ، نبض منظم پوست گردنش ، انگشتت را روی موهای نرم شقیقه اش می کشی . بدون آنکه نگاهت کند یا حتی دست از نوشتن بردارد می پرسد : " سفید شده ؟" هیچ نمی گویی و او بدون آنکه لبخندت را ببیند به نوشتنش ادامه می دهد .
به بیرون نگاه می کنی ، پنجره را می بینی ، روی شیشه لکه های باران جا مانده ، بارانش آرام باریده و بدون باد ... برعکس باران پنجره ی اتاقت که اغلب اریب می بارد .
می پرسد :"تو اینجا چه می کنی؟"
          _ : " کجا؟"
          _ : " روبه روی یه پیرمرد"
          _ : " هرکس موهای شقیقه ش سفید بشه پیر نیست "
          _ : " هر کس ده سال از تو بزرگتر باشه چی ؟ "
          _ : " اونم پیرمرد نیست "
          _ : " دکی ، پس کی پیرمرده ؟"
          _ : " هر کس موهاش سفید باشه و 11 سال از من بزرگتر باشه "
          _ : " ا خوب پس سال دیگه نمی تونی بگی پیرمرد نیستی "
می خندید . هنوز هم سرش پایین است و می نویسد .         
باز می پرسد : " رو به روی کسی که سال دیگه می شه پیرمرد و از همین امسال موهاش سفید شده چه می کنی ؟"
          _ : " نمی دونم "
دلت خالی می شود . ترس می گیردت . بغض هم . اگر پیر شود . اگر قبل از آنکه پیر شود بگوید که خوشحالش نمی کنی . بگوید حوصله ات را ندارد ... برود ... بغض ات را می خوری . گره روسری ات را سفت می کنی . سرت را می چرخانی سمت راست ، دختر و پسری نشسته اند . همانطور که دختر حرف می زند ، پسر قاشق بستنی را در دهانش می گذارد . پاهایشان در هم قلاب شده است .
پایت را آرام به کفش چرمی اش می زنی ، از روی میز شیشه ای می بینی که پاهایش را پس می کشد . به کاغذهایش نگاه می کنی . باز کلمه ها را جدا می کنی "تردید" می نویسد و "رباینده و میز و جهان و منطق و دانش و قالب و بهانه ..."
می گوید :"این پسرو می شناسم ، تقریبا ماهی یه بار عاشقانه بستنی دهان دخترای شهر می ذاره . این یکی از قبلی بهتره . پاهای قبلی چاق و کوتاه بود و پسر خیلی کلنجار رفت تا تونست پاهاش رو دور پای دختر قلاب کنه ."
پاهایت را جمع می کنی ، به پاهایش نگاه می کنی که ضرب دری جمع کرده عقب و نوک پنجه هایش را بر زمین گذاشته است .
از روی شیشه میز می بینی که بالاخره سر از نوشتن برمی دارد . کاغذ را در جیبش می گذارد و می گوید برویم ؟
بلند می شوی ، حساب می کند ، تشکر می کنی .
پیاده رو راه می افتد و جوی می دود . برگ های زرد هم خیسیده اند و حرف نمی زنند . سر کوچه می رسید . نگاهش می کنی و خداحافظی . در تاریکی می ایستی و رفتنش را نگاه می کنی . سرفه می کند . کاغذی از جیبش در می آورد . از وسط پاره می کند و لای شمشاد ها می گذارد . لحظه ای می ایستد . دستش را جلوی دهانش حلقه می کند و سیگارش را آتش می زند ، باز راه می افتد و تاریکی پیچ بعدی می ربایدش ...
می روی و تکه ی کاغذ را که خیس باران شمشاد ها شده پیدا می کنی...
"دوست داشتنی را باید دوست داشت . این چیزی فرای فرضیه و نظریه و حتی قانون است . مسئله این است که براده اگر جذب آهن ربا نشود نه در منطق براده بودنش شک خواهند کرد و نه در شکل بودنش . بلکه در فلسفه ی براده بودنش ... آن براده دیگر آهن نیست ...باید تردید کرد خصوصا اگر بدانی جهانی از منطق و دانش در قالب زیبایی چه فرم دلکشی به خود می گیرد . خصوصا اگر رباینده روبه رویت پشت میز نشسته باشد و بدانی که نگاهش براندازت می کند . خصوصا اگر از حرکاتش بفهمی که دلش بهانه های کودکانه دارد و دم نمی زند ..."
دلت تنگ می شود . سردت می شود . منتظر فردا می مانی ...
+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 11:59  توسط پ دربانی  | 

5 دقیقه قبل از آنکه ساعتش زنگ بزند از خواب بیدار شد . صورتش را از مسیر تابش آفتاب به کنار برد و چشمانش را بست . خوابش پریده بود . کلید ساعت را زد و کنار پنجره رفت ، دو مرد را دید که روی دیوار جدیدی نشسته اند و آجر روی آجر می گذارند . پنجره را با همان شتابی که باز کرده بود بست .

هر روز صبح کاری اش را با خواندن دیوار نوشت روبه روی در خانه آغاز می کرد و این کار چیزی ورای عادت شده بود . چسبیده بود به زندگی اش ، مثل جای بعضی زخم ها که باید بماند ...

" لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد ."

در خانه را باز می کرد ، خارج می شد و همانطور که بی اختیار به نوشته زل زده بود سامسونت اش را به دست راست می داد و با دست دیگر در را پشت سرش می بست . نفسش را حبس می کرد تا از کنار مخزن زباله ای که کنار خانه تعبیه شده بود می گذشت و با این حال حس می کرد تکه ای از بو را جدا کرده و با خود به اداره می برد .

تا جایی که می توانست از کوچه پس کوچه ها می گذشت و از ابتدا وارد خیابان نمی شد . اولین پیچ کوچه را که پیچید به دنبال نگاه دختری ، متوجه رد قرمز رنگی بر یقه ی پیرهن سفید با راه های آبی رنگش شد . کمی مکث کرد ، رد قرمزی که ناشیانه بر یقه اش افتاده بود شبیه رنگ رژلب دختر بود . به راهش ادامه داد . کم کم مسیرش را از کوچه ها به سمت خیابان تغییر داد . از نگاه ها خوشش آمد . اغلب اول به یقه اش نگاه می کردند و بعد به چهره اش خیره می شدند . سعی کرد نگاه ها را بخواند .

خوب بود اگر فکر می کردند که کسی که این رنگ را به لب هایش مالیده بوده موهای صاف و بلوندی هم داشته باشد . شاید گریه کرده ، بغلش کرده بود و لب هایش بی اختیار به گوشه ی یقه اش کشیده شده ...یا شاید موهایی تاب دار مشکی به رنگ ... به رنگ اسپریی که با آن روی دیوار نوشته بودند "لعنت بر پدر و مادر کسی که ... "

...از اداره بازگشت . داخل خانه شد . پیرهنش را درآورد و مثل همیشه پرت کرد روی کاناپه ، آستین لباس افتاد روی تکه پیتزای باقی مانده از شب پیش و رد قرمز رنگی بر آستین نشست . ایستاد و کمی پیراهن را نگاه کرد .

انگشتش را روی سس ها کشید و روی میز چوبی نوشت " لعنت بر ... " . کف دستش را روی میز کشید و نوشته را به هم ریخت . سس و گرد و خاک روی میز با هم مخلوط شد . جعبه ی پیتزا را داخل سطل کوچک کنار میز فرو کرد . به اتاق رفت . پنجره را گشود . جز ردیف های منظم آجر چیزی ندید ...

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 16:36  توسط پ دربانی  | 

دارم پشت اعلامیه ی فوت مادربزرگ می نویسم و هرچه پیش تر می روم به تاریخ و ساعت مراسم نزدیک تر می شوم . روز خاکسپاری اش گوشه ای ایستادم تا دست هیچ کس به شانه هایم نرسد و کسی نبیند که می بینم و من دیدم که مادربزرگ با موهای تازه رنگ کرده اش آن پایین خوابید . نه لبخندش بر لب بود و نه انگشتری بر دست و نه بند عینک طلایش بر گردن . طبق عادتش ، بر اساس آداب رفتارش ، با خنده سرش را خم نکرد که تعارف کند اول شما بفرمایید ... تشت گل را داخل مقبره آوردند و بعد تاج های گل ... مراسم پرجمعیت و با شکوه بود و باید زودتر خود را به خانه ی پدربزرگ می رساندیم که جمعیت قصد تسلی داشت . به خانه رسیدیم . پدربزرگ را بوسیدم و درحالی که روسری را از سرم می کشیدم به اتاق رفتم تا مادربزرگ را هم ببوسم که ناگهان دیدم نیست ... تازه فهمیدم که وقتی نیست ...

در گیر و دار مراسم و خانه ی پدربزرگ و پذیرایی از مهمانانی که از راه های دور خود را با تاخیر می رساندند تا عرض تاسف کنند بودیم که زمان تحویل پروژه ی درس سه واحدی انتقال داده از دستم رفت و افتادم ...

کاراموزی ام را در شرکت معتبری گرفته بودم و حتی صحبت از حقوق خوبی هم شده بود . اواسط شهریور بود که فرصت شد تا به کارهای خودم هم برسم . شرکت در کیلومتر 19 جاده مخصوص کرج بود و در محل کارم تا شعاع 3 کیلومتری جنس مونثی یافت نمی شد . روزی بعد از پاسخ به سوالات همکارانم که فیلسوفانه دست ها را زیر چانه زده بودند و می پرسیدند تو که سیگار نمی کشی پس چه کار می کنی ؟ محل کارم را ترک کردم و تا کنون از من اطلاعی در دست نیست !

عموی کوچکترم هنوز نمی داند مادرش فوت کرده . از اوایل تابستان در آی سی یوست . سه سکته ی مغزی هوشیاری کامل و توان بلع و تنفس را از او ربوده . به بیمارستان می روم . قدم کوتاه است ، روی چهارپایه ای می روم تا بتوانم عمو را از پشت شیشه ها ببینم . به گوشه ای خیره مانده . گریه می کنم . ناگهان مردمک چشمانش به سمتم می چرخد . دستش را بالا می آورد . ماسک اکسیژن را از دهانش می کشد . با انگشت لرزانش به لب هایش اشاره می کند . تشنه است . گریه می کنم ...

با اصرار و دلسوزی های فامیل سه روز آخر تابستان را به کلاردشت می رویم . هوا عالیست . پدر می گوید که دیگر خسته نیست . در راه بازگشت کنار دریا میرویم . دزد به ماشین می زند . حدود دو میلیون خسارت وارد می شود به همراه موبایلم ، ساعت مچیم ، گواهی نامه ، کارت دانشجویی ، گوشه ای از نوشته هایم ، آئورای کارلوس فوئنتس ، ماه نیمروز شهریار مندنی پور ، آلبوم تمبر کودکی هایم ... این است که نیستم ...

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 11:1  توسط پ دربانی  | 

از اول ، حتی قبل از آنکه اولین نخ سیگار را بکشم بوی سیگار می دادم . ولی ترنج این را باور نمی کند . صورتش را پس می کشد و می گوید بوی سیگار می دهی . من هم اصراری نمی کنم .

اینکه تازگی ها این بهانه را می آورد تقصیر من یا سیگارم نیست . چیزی درونش افتاده که درست نمی دانم چیست . من ترنجی را که بگوید بوی سیگار می دهی نمی شناسم .

سعی می کنم بیشتر فاصله بگیرم . رابطه مان می شود در حد احوالپرسی و بعد من زنگ می زنم که در همین حد هم نباشد و می گوید با کسی آشنا شده . خوشحال می شوم که سرش گرم است .

اینجا اغلب باران می بارد . هوا شرجی است و دم دارد . من متصاعد نمی شوم . سگ ها با دیدنم نه پارس می کنند و نه دم تکان می دهند . گربه ها از من نمی ترسند و بی تفارت با فاصله ی کمی از من عبور می کنند . بارها دیده ام که کودکان ابتدا مدتی در چشمانم خیره می شوند و بعد به جای دیگری نگاه می کنند . نه خنده ای ، نه گریه ای ، نه اخمی ... هر روز اینها را که می بینیم مطمئن می شوم که من متصاعد نمی شوم .

یاد ترنج می افتم . مردش هر که هست حتما بو می دهد . ولی ترنج حداقل تا ۳ هفته ی اول چیزی نمی فهمد .

من در بانک کار می کنم .  ساعت کاری ام از ۷ صبح تا ۵/۲ بعداز ظهر است .میز کارم نزدیک ترین میز به آبدارخانه است و فکر می کنم این بزرگترین شانس زندگی ام تا به امروز باشد .

به طرز احمقانه ای با دختری آشنا شده ام . نامش رهاست . یک آدم جدید است . آدم جدید قصه دارد . راز دارد . وقتی sms می زنیم سرخوشی ام شبیه وقتی است که داستان کوتاه می خوانم .

ساعت ۵/۸ که برای صبحانه به آبدارخانه می روم . اغلب وقتی دومین لقمه ی نام و پنیر را در دهانم می گذارم برای رها sms می زنم . حدود ۱۲ هم sms دیگری می زنم . ۵/۲ به خانه می روم . ناهار می خورم . قبلا هنگام خواب بعداز ظهر هم برای رها sms می دادم که مدتی است این وعده را حذف کرده ام . رها می رود تا شب ، هنگام خواب .

تقریبا هفته ای یک بار با هم تلفنی حرف می زنیم . مدام می خندد و چیزهایی می بافد .

مثلا روزی گفت تو ۳ حالت داری . یا سر کاری ، یا استراحت می کنی ، یا سیگار می کشی . گفتم تو چی ؟ گفت آدم خودش را که نمی داند ولی یکی از دوستانش هم ۳ حالت دارد یا با پسری دوست است ، یا حوصله اش سر رفته ، یا چیز جدیدی خریده است و دوست دیگری دارد که یا سرش درد می کند یا نمی کند .

آدم به کسی احتیاج دارد که مزخرف بگوید . همین که یک لحظه به مزخرفاتش فکر کنی و عقیده و فکر و عقل و شخصیت و باورت در همین یک لحظه درگیر شود خوب است . به نظرم ما به درگیری و شک احتیاج داریم .

عکس رها را دیده ام . به عکس خیره می شوم . سرش را کمی کج کرده و احتمالا دارد به این فکر می کند که موهایش را از صورتش کنار بزند ولی می ترسد تا دستش را سمت صورتش ببرد عکاس دکمه را فشار دهد . این است که با لبخندی ، صبورانه موی روی صورتش را تحمل می کند .

حس می کنم از آن دسته آدم هایی است که عکسشان شبیه خودشان نیست .

از بس به رها گفته ام درس بخوان خودم تصمیم گرفته ام که برای ارشد بخوانم .می گوید خدا را چه دیدی ؟ شاید یک دانشگاه قبول شدیم و تو یک دل نه صد دل عاشق من شدی و آمدی خواستگاری من و بعد سر مهریه دعوامان شد و عروسی به هم خورد . گفته بودم که مزخرف زیاد می گوید !

امروز وضع خط ها خراب است . sms ها نمی رسد . کلافه ام . شب هنگام خواب کمبود رها را در کنارم به شدت احساس می کنم . به خودم می گویم : " عادت کرده ای . "

باید رهایش کرد . اگر بماند یا دوست داشتنی می شود که مکافات دارد . یا کم کم از نظر می افتد که آنوقت هم کندنش مکافات است .

با این حال باز هم ادامه می دهم . با صدایش سیگار می چسبد . شیرینی ملایمی دارد . مثل وقتی به قهوه شیر اضافه کنی نه شکر !

ترنج e-mail زده . می گوید تنهاست و دلش گرفته . احتمالا منظورش این است که حاضر است بوی سیگارم را تحمل کند .

ترنج به رها اضافه می شود . برای رها کمتر sms می زنم . ترنج مدام زنگ می زند . کلافه می شوم . از بانک که بر می گردم به رها می گویم که دیگر کافیست . می گوید که او هم مدتی است که می خواهد همین را بگوید و فکر می کند که کافی است . دروغ می گوید . او به این چیز ها اصلا فکر نمی کند . دختر مغرور و با هوشی است . شماره اش را از گوشی پاک می کنم تا مطمئن باشم که دیگر نیست .

ترنج زنگ می زند و می گوید فرق کرده ای . بهانه هایش عصبی ام می کند . می گویم وقت او را ندارم . با دختری آشنا شده ام که نامش رهاست . ترنج هم دیگر زنگ نمی زند .

از سید سیگار و روزنامه می خرم . نام کتابی را که رها اصرار داشت بخوانم به خاطر نمی آورم . روی نیمکت کنار پیاده رو می نشینم . سگ سیاهی آن طرف خیابان جلوی در خانه ای نشسته . کمی نگاهم می کند و بعد سرش را روی دستانش می گذارد تا بخوابد .

سیگارم تلخ است . هوس رها می کنم . شاید الان موهایش را از پیشانی اش کنار زده . یکی از پاهایش را تکان می دهد و بستنی می خورد . صدایش در گوشم می پیچد . سینه ام طوری می شود . دلم می خواهد رها را به قلبم فشار دهم .

سگ سرش را از دستش بر می دارد . می ایستد . پارس می کند و به طرفم می دود . قلاده اش که به میله های آهنی در خانه ای قفل شده ، او را به عقب می کشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 15:23  توسط پ دربانی  | 

خوش بختی فاصله ی یک بد بختی تا بدبختی دیگر است."

آن روزها مزه ی آهن می داد . مزه ی رنگ پریدگی . آب دهانم که جاری شد روی نرده های آبی رنگ ، مادر که توی شکاف باریک در نشسته بود چادرش را روی صورتش کشید و من دیدم که لب هایش اول به هم فشرده شد و بعد لرزید .

اولین بار وقتی قاشق پلاستیکی سفید را توی قابلمه ی کوچک پلاستیکی گرداندم و به مریم همسایه گفتم که از مادر یادگرفته ام بی صدا گریه کنم ... ناگهان فهمیدم مادر گریه می کند ... بی صدا ...

مادر ایستاد و از کسی که حتما لباس سفید بلندی پوشیده بود خداحافظی کرد و بعد از همان شکاف باریک در نشت کرد توی سالن و دستانم را از بین نرده ها بیرون کشید . در آغوشم گرفت و من آخر نفهمیدم که او به جلو می رود و من پشت سرم را می بینم یا او عقب عقب می رود و جلو از من دور می شود ... ولی بازتاب اشک مادر در چشمان کسانی که از کنارمان می گذشتند چشمانم را سوزاند . گونه ام را به شانه اش تکیه دادم و آن موقع یاد گرفتم که بی صدا ... با صدا ... گریه نکنم ...

من نباید می دانستم و حالا که خودم دانسته بودم نباید می گفتم که می دانم و همه ی این نباید ها را هم خودم آموخته بودم مثل همان بی صدا گریه نکردن ها را ...

تا کمتر از یک سال باز هم باد می زد و رخت ها را می ریخت میان خاک و برگ و مادر در همان کمتر از یک سال هم مدام چنگ می زد و من حالا دلم می خواهد خودم همه ی رخت هایش را پهن کنم روی بند سرم پسرم و به همه ی لباس ها یک گیره ی رنگی بزنم تا تند باد نفس نفس زدن هیچ پسر بچه ای آن هارا ولو نکند روی این باغچه ی بی خاک گل های پژمرده . دلم می خواهد انگشتم سر بخورد روی تاسی سر پسرم و بعد روی لب هایش تاب بازی کند . دلم می خواهد بادبادکم را رها کنم توی آبی پیراهن بلندش ، با صدا بخندم و بعد برگردم و ببینم که او هم می خندد ...

حالا که لب هایم را گذاشته ام روی نرده های تخت پسرم می بینم که این روزها هم بوی آهن می دهد . بوی رنگ پریدگی .

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 21:16  توسط پ دربانی  |